تبليغاتX
تنهایی سگ است!

"بی تعهدی ِ مزمن مثل سرطان همه ی وجود را می خورد."

 کاش کمی بیشتر... یا دستکم اندکی کمتر... .

حالم از نالیدن به هم می خورد. به درد به هم زدن حال آدم هم نمی خورد. اما خب، می گویند همه چیز درست می شود، درست همانگونه که بود. البته هیچکس هم یادش نیست اول اولش چطور بود!... بچه ای می گفت اول اولش که هیچ نبود. منظور کودکانه ی نفهمش احتمالا قبل از بیگ بنگ و جاری شدن اراده ی الهی بود!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:15 توسط تنها |


یک ضرب المثل قدیم چینی می گوید: بعضی ها دست به هرچه بزنند طلا می شود. بعضی های دیگر هم قدم در راهی بگذارند همه چیزش به هم می ریزد و هر ناممکن مزخرفی در آن ممکن می شود. البته نه به این خاطر که آن ها مزخرف و بیخودند بلکه اتفاقا از آن جهت که آن ها زیادی قانونمند و دقیق و اصولی و با خودند. و سعی می کنند بر پایه ی دانشی که آموخته اند و مواردی که از تاریخ بشریت خوانده اند تصمیم بگیرند و حرکت کنند. و احیانا اگر دستشان رفت حق دیگران را هم پاس بدارند و از رحمت و مودت این قبیل امور حرف بزنند و حقوق و آزادی دیگران را محترم بشمارند.

با توجه به این حقیقت که دیگر قابل کتمان نیست پیشنهاد می شود خیرخواهان درست اندیش تا دیر نشده و همه مان به عذاب و قهر الهی گرفتار نشده ایم و تا تمام سنن الهی منسوخ نشده اند، دست از فعالیت سیاسی اجتماعی و همچنین غم خلق و ایمان خلق خوردن بردارند که آنطور که پیداست همه ی آنچه می گذرد جز در راستای کم نمودن روی آن پررو های همیشه امیدوار نیست. اینجانب به عنوان یک علاقه مند ناچیز برخی از این آدم های مزاحم ِ بی مصرف ِ سنگ راه، از هم اکنون عدم توجه خود به امور بالا را اعلام می دارم و به انتظار همراهی دوستان ترمز دستی را بالا می کشم و ماشین خاموشم را در گوشه ی جاده در دنده دو می گذارم.  

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:24 توسط تنها |


سیاهه ی غم بر چهره هامان نشسته بود. به تفرعنی برخاسته از تجربه ی سالیان، پیری از سر خیر، نصیحت می گفت:

"زمستان به سر می آید و رو سیاهیش به ذغال می ماند."

چشم به چشمش دوختم. خیس عرق شد... گرمی خرداد بود و آتش تیر...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:10 توسط تنها |


بسم الله الرحمن الرحیم المالک الجبار المنتقم

به همه ی آن ها که به هر ادعا و دلیل از خود گذشته و می گذرند و نگاه گرفتارشان ذره ذره ی جان را می رماند:

مرا به نازکی پوست ببخشایید، قلبِ پُر "پرانولول" ام آکنده از اندوه شماست...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 22:37 توسط تنها |


بسمه تعالی

 

ریاست محترم کائنات

جناب خداوند تبارک و تعالی

با سلام وعرض عبودیت

احتراماً اینجانب یکی از موجودات منتشر شده در عالم، با توجه به تأکیدات مکرر آن مقام عالی نسبت به بیان نیازها و درخواست ها از جانب موجودات انتشار یافته در عالم از بارگاه عرش کبریایی، و با در نظر گرفتن عنایات ویژه حضرتعالی در اجابت نیازها و در خواستهای مطروحه، بدینوسیله پس از تفکر و تعمق فراوان و خودویرانگری های طاقت فرسا احتیاجات و نیازهای دو گانه ی خود را با امید به بهره مندی از الطاف بی دریغ آن مقام رحمان و رحیم به شرح زیر تسلیم می دارم:

  1. قابلیت ابراز و توانایی استفراغ (علی الخصوص ابراز روحیات و احساسات و استفراغ وجود)
  2. توانایی شاد بودن و قابلیت لذت بردن (علی الخصوص در همه ی موارد و از همه چیز)

پیشاپیش از حسن نظر و همکاری آن مقام محترم کمال تشکر و قدردانی را دارم.

 

                                                                            با تقدیم احترام 

                                                                        یکی از موجودات منتشر شده در عالم

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:54 توسط تنها |


چهره اش خسته و ویران

موهایش خاکستری رنگ و پریشان

کج کلاهی بر سرش دارد

نگاهش از پشت دوده ی عینک هم سخت می سوزاند

با همه ناسازی های قامت دوران می سازد

تنش را رنجور کرده است بیماری جانکاه

روانش سخت افسرده است

که ذره ذره کج خلقش می کند هرروز

زمانی که حسرت می گذارد بر دل

حتی یک احوالپرسی ساده ی راست را

...

به کنجکاوی در تار و پود ذهنش آتشی می کاود  

چه تلخ و تلخ از فراموشی

این شرنگ زهر تر از زهر میگوید

با صدایی سخت، همچون آن یگانه لحظه ی همواره همراهی

که تنها می توان فرهادوار با تلخ خندی آرام گفت:

"...ای که هرگز فراموشت نکنم

هیچت از بنده یاد می آید...؟!"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:11 توسط تنها |


مدتهاست مطلبی اینجا نگذاشته ام و هم خودم و هم برخی دوستان را که لطف بی مقدار دارند از این باب رنجانده ام. می خواستم از حال بد به حال خوب برسم و دوستان را در چیزهایی که در دوره مثلاْ "گذار" در سرم میگذرد شریک نگردانم. چرا که می گویند در دوره "گذار" عمده ی آنچه در سر آدمی است جز برخی مزخرفات متعالی چیز دیگری نیست و اگر هم باشد نهایت سودمندیش این است که تجارب یک فرد از حال بد به حال خوب رسیده را به دوستانش انتقال میدهد. اما پس از این مدت طولانی دیدم ننوشتن هم چندان تفاوتی ایجاد نمی کند. نخست از آنرو که فهمیدم در حالات "ایستا" و پایا هم جز همین مزخرفات متعالی در سرم نمی گذرند و دوم از آنرو که دیدم اساسا مرا طوری نسرشته اند که به حالتی ایستا و پایا برسم و خلقیات و روحیاتم در کمال وحدت رویه و تغییر ناپذیری ای که دارند، به گونه ای هستند که همواره مرا در همان حالت "گذار" نگه می دارند و راهی را به سوی سکون باز نمی گذارند. این است که چند کلام بیهوده ای را که دو، سه شب پیش از سرم می گذشت و به واسطه تلفن دوستی قطع شد اینجا می گذارم. دستکم سودش اینست که دوستانی که لطف فراوان دارند خواهند دید که در این مدت به هیچ وجه چیز خاصی را از دست نداده بودند.

همه جا تاریک است. خیابان شلوغ است نمی دانم چرا اینهمه خلوت به نظر می رسد. چراغها جایی را روشن نمی کنند و نورشان تنها به کار دیده شدن خودشان می آید. دو نفر با هم حرف می زنند. هم را نمی شناسند. یکیشان به آن یکی طعنه میزند. من وحشت می کنم. قلبم تیر می کشد. انگار طرف با مشت دماغ آن یکی را می شکند. خون فواره میزند. تمام لباس مرد خونی میشود. اما نه هیچ اتفاقی نمی افتد. نمی دانم پس چرا اگر من همان مفهوم را با هزاران عذرخواهی و تمنا می گفتم با جوابی تند و دماغی شکسته و لباسی خونی مواجه می شدم... آخر دنیا بزرگ است، آدمها گرگند، گرگها خرند، خرها دو پا دارند. زمین می چرخد، جهان ایستاده است، خدا می خندد، شاعر ساکت است، نویسنده سیگار می کشد، بازیگر قیافه می گیرد، من ایستاده ام، نظاره می کنم. پدرم زندگی می کند، مادرم فعالیت می کند، خواهرم بزرگ می شود، برادرم رشد می کند. زمان می گذرد، خورشید تمام می شود، ماه آغاز می شود، آسمان حواسش پرت می شود، دفتر دردش می آید، انگشت حرف می زند، قلم استفراغ می کند، کلمه تولید مثل می کند، پول روی پول می نشیند، استاد ژست می گیرد، مدیر کارگری می کند، رئیس مرئوس می شود، آن دختر به من می خندد، آن دختر به من اخم می کند، روزها می گذرند، ارقام شناسنامه گویا می شوند، سگ ها بیشتر می شوند، ملت موفق می شوند، مسکن گران می شود، من ایستاده ام نظاره می کنم، کارهای ناکرده فراوان دارم، زنگ میزنم، احوال می پرسم، می ترسم مزاحم شده باشم، سردرد می گیرم، بدخواب می شوم، مثل همیشه! فردا زنگ می زند، عذرخواهی می کند، سردرد داشته است، اوضاع برعکس می شود، همه چیز خوب می شود، تلفن قطع می شود، من بیدار می شود، باز روشن می شود، باز همان می شود، باز افسردگی می آید، باز همان است که هست. باز کثافتکاری، باز تنهایی ِ شلوغ، باز همه چیز به هم ریخته، باز هیچ چیز نه به جای خود، علی الخصوص آبروی هنوز نریخته. باز هم موقع امتحان است، باز احوال من اتوماتیک وار پریشان است. زیبایی نصف مسئله است، بقیه اش هم فقط پول است، گاهی زیبایی تمام قضیه است، آنچه می ماند شاید کمی شعور است. اما همان یعنی همه چیز، همان ارزشی که به عمق یک پوست است، همان چیزی که مثلاْ مهم نیست، گور پدر آنکه زیبا نیست. عمراْ که او را اینطور می پرستید، اگر او اندکی زشت تر بود، یا حتی کمی لاغرتر یا مثلا چشمانش کوچکتر بود. عمرا که روزگار آدم باشد، یا که اندکی بهتر باشد، عمرا اگر این عدالت باشد، می ترسم اصلا عدالتی در کار نباشد. باز هنوز زنده ام، باز من خود از این مِی که خوردم مستم باز هی حضرتعالی به یک جرعه دیگر ببری از دستم، باز همه چیز تکرار می شود، باز میلرزد دلم دستم، باز احساس می کنم احمق دیگری هستم، باز...[باز تلفن زنگ میزند باز رشته ی افکارم پاره می شود]

باز حسرت باز طعنه باز گریه باز غم/ باز غصه باز ناله باز درد تلخ قلب

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:31 توسط تنها |


اکثر شبها خودم را می بینم که تپانچه را در مغز خود چکانده ام و مغزم روی دیوار اتاق تاریک باریک بی انتها پخش شده است. و آرام آرام تکه هایش روی دیوار می لغزد و پایین می آید. و ردی خونین برجا می گذارد. رد خونینی که سرشار از پروتئین و پلاسماست. منهم آرام در آستانه در ایستاده ام و در حالیکه سیگارم را پک میزنم با گوشه چشمم صحنه را نگاه میکنم و هیچ احساس خاصی که حاکی از تعجب یا دیدن چیزی برای نخستین بار باشد ندارم. سایه صندلی ای که بر آن نشسته بودم دراز و بی انتهاست. صندلی برجاست اما جسدم در این میان ناپدید شده است. و من همچنان بدون کوچکترین تعجب ایستاده ام. سرم را پایین انداخته ام. پک دیگری میزنم و زیر چشمی همه چیز را نگاه میکنم. نور زرد و سرخی از پشت سرم بر فضای چوبی اتاق تاریک باریک می تابد. اما سایه ام دراین میانه ناپیداست. و بعد خودآگاه می شوم که خود خودم هم همه این صحنه ها را در لانگ شات بسیار هنرمندانه ای می بینم. لانگ شاتی که از سه نما فضا را نشانم میدهد...پلانی از منِ ایستاده بر در، پلانی از دیدِ منِ ناظر خودآگاه شده و هرازگاه پلانی از منِ متعجبی که تپانچه در مغز خود چکانده و در آستانه فروافتادن از صندلی چوبین، بی حرکت مانده است و مبهوت از انجماد زمان، چشمانش هراسی سهمناک را می پراکنند.

 

مسئله ام این نیست که کدامیک از این سه نفر منم. مشکلم این است که این صحنه در کدام زمان رخ داده است. گذشته یا آینده ام؟!!!

 

"---<گاهی اوقات ممکن است احوالات درونی آدمی چندان با رفتارهای بیرونیش تناسب نداشته باشد. و از این جهت نوشته هایی اینچنینی، از آدمی که اگر چند دقیقه ساکت و آرام بنشیند و نخنداند همه در حالِ خوبش که هیچ در بودنش هم شک می کنند، چندان باور پذیر نمی آید. و در پاره ای اوقات نیز بوی فریب و ریا، و خود را همسو با دردهایِ بیدردیِ دنیای پست مدرن و اندیویدوال و آنارشیستی نشان دادن، از آن به مشام میرسد. خواستم بگویم من نه اینچنینم!

در عین اینکه گاهی این تفکر را درست میدانم در باقی اوقات چندان این طرز فکر را محق به قضاوت نمیدانم. و همین هم هست که حرفهای ایرج صغیری در مورد صادق چوبک چندان به دلم نمینشیند از این باب. به هرروی قضاوت با دوستان است، خاصه آنان که مرا میشناسند. با تشکر و پوزش>---"

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:0 توسط تنها |


نگاهم کن تا بنوشم چشمانت را قطره لرزان اشکی

حسرت را

مانده برگوشه چشم

 گذشته را

به یاد آورم آنسان که بود یا نبود

زیبایی را

... و روزهای خوش گذشته ای که شاید با هم گذشت!

 

مزخرفترین کلماتی که تاکنون از من بیرون آمده را حیفم آمد دوستانم نبینند!!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 23:2 توسط تنها |


"ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد..."

پذيرش ايمان گاهي بسيار دشوار است چرا كه مسائلي را در بردارد كه با معيارهاي ذهني،منطقي،روحي يا حتي اخلاقي فرد ،در برخي موارد دچار ناهمگوني ميشوند.اين دشواري پذيرش ايمان است كه به سبب عدم هماهنگي با اصولي كه عقل آنها را به نوعي پذيرفته است ايجاد ميشود .اما پذيرش ايمان غير از دشواري، سختي ديگري نيز با خود دارد كه نميدانم چه نامي بر آن بگذارم.و آن حالتي است كه نه عقل بر اساس اصول منطقي، بلكه دل با توجه به معيارهايي كه گاه بسيار هم پيچيده و از ديدگان پنهان اند ياراي پذيرش ايمان يا بخشها و لايه ها و پيامدهايي از آن را ندارد.واين به مراتب از نپذيرفتن ايمان توسط عقل آزاردهنده تر و مشكل سازتر است و فشار بيشتري را وارد مي آورد چرا كه دروني تر و گاهي شايد حتي عميقتر است.بخشي از اين فشار و مشكل هم شايد معلول اين حقيقت است كه انواع ايماني كه بايد با دل پذيرفت اگر نگوييم تماما،دستكم عموما نوعي اجبار و غير ارادي بودن را در ذات خود دارند.يعني شما مجبوريد اينگونه امور را لاجرم دير يا زود،كند يا سريع بپذيريد و هيچ انتخاب مشخص ديگري هم نداريد.و اين است كه تلخي هايي كه بايد با دل پذيرفت بيشتر انسان را در خود ميفشارند.چراكه از يك طرف تلخيشان به كام دل بينهايت آزاردهنده است و از طرفي نپذيرفتن (و براي برخي عدم توانايي پذيرش) اين تلخي شرايطي را فراهم مي آورد كه زندگي فرد را به مجازاتي سخت و سنگين با اعمال شاقه مبدل ميسازد.

...و حالا در نظر آوريد حال كسي را كه مدتهاست لخت و عور در سوز سرماي زمستان ايستاده است و تمام اعضا و جوارح و روح و روانش منجمد شده است اما دلش ياراي پذيرش اين فصل سرد و حتي آغازش را هم ندارد... 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:17 توسط تنها |


POWERED BY: BLOGFA.COM