تبليغاتX
تنهایی سگ است
تنهایی سگ است

دوست دارم بنويسم.بسيار علاقه مندم به نوشتن اما تنها براي خودم عموما از اينكه ديگران نوشته هايم را ببينند احساس خوشي ندارم يعني بهتر است بگويم نداشتم چون به صرافت افتاده ام كه اين حالت را از خود دور كنم.فكر نميكنم حالت جالبي باشد.درست است اعتقاد من به تنهايي رفته رفته به هيات ايماني دروني ظاهر ميشود اما مني كه اينهمه از حالات و احساسات تصنعي در زجرم و فراري،نبايد اين يگانه اعتقاد راسخم را به صورت مصنوعي بسازم بايد بگذارم «خود»آنگونه كه هست باشد نه آنگونه كه من ميسازم.

ديروز صبح مطلبي به ذهنم رسيد كه باز آن تفاوت ظاهرو باطن و ذات را در ذهنم تداعي كرد.با خود گفتم بگذار محافظه كاري را كناري گذارده آنرا اينجا بنويسم شايد فايده اي حاصل آمد.بحث ساده دلي بود.داشتم به آنكه قدري ساده دل است ميگفتم-البته كمي هم دارم اغراق ميكنم .نه من به درستي ميدانم كه حتما اينگونه است و نه اصلا درست است كه اين مطلب را پررنگ كنم.-كه ديدي چگونه ميتوان در نهان مقصود ديگري داشت و در آشكار ظاهري ديگر.گفتم ديدي كه حتي آن نهان نيز ميتواند با ذات و خمير مايه اصلي تضاد ديگري داشته باشد.به تو گفتم و نشانت دادم بامدرك،كه ببيني چگونه اين مطلب ميتواند صحت داشته باشد.درست مثل فضاي سه بعدي ماست سه خط برهم عمودند و دنياي ما را ميسازند هر خط بر ديگري عمود است و همزمان بر آن ديگر نيز.حالا اين سه محور را به جاي ايكس و ايگرگ و زد ،بگير ظاهر و باطن و ذات.و چه جالب گويا در عمل نيز همينگونه است.فهم محور ايكسها كه معرف «طول» است بسيار ساده است از كودكي از دبستان اين محور را ميبينيم و ياد ميگيريم كه شناخت ظاهر و ديدن ظاهر امر دشواري نيست به دو چشم نيازمند است و نرونهايي در مغز كه پيامها را ترجمه شده به ما برسانند.

بعد كه قدري بالاتر رفتيم و فهميديم غير ازچشم و گوشمان عقل و مغز و فكرمان نيز ميتوانند نقشي عهده دار شوند محور ايگرگها كه نماينده عرض است را ياد ميگيريم.دنيايي پيش رويمان گشوده ميشود به پهنايي بزرگ مفاهيم جديدي مي آيند.پيش از آن محيط بود و حالا مساحت هم افزوده ميشود.گويي چشممان به عالم ديگري باز شده است و دنياي ديگري ميبينيم و با حقايق جديدي آشنا ميشوم.و بعد كه باز گذشت و مثلا نوجوان شديم و توانستيم به جز چشم و گوش و عقل و هوش از درك و شعورمان نيز كمك بگيريم،محور زدها مي آيدمعرف ارتفاع.اينجا قدري دشوار ميشود مسائل مبهم و محاسبات پيچيده ميگردند.به نظر ميرسد دگرگوني وسيعتري نسبت به آنهنگام كه ايگرگها آمدند و «سطح» را آوردند پديد آمده است.گويي روندي تصاعدي داشته است.داستاني دارد.مفاهيم جديدتر؛ ابهامات عظيم تر،اينبار پهنه اي گسترده و عميق مي آيد.آري عميق.اينجاست كه عمق مي آيد.براي نخستين بار است كه عمق با دنياي شورانگيزش آمده.از سطح جدا شده ايم.ديده ايم كه همه چيز سطح نيست.ميتوان فراتر رفت ميتوان فروتر خزيد.دنياي جالب و شيريني است حقايق بسياري در خود نهفته دارد اما مبهم است چون عميق است.فهمش دشوار و تصورش قدري مشكل شده است براي حل مسائل و فهم حقايقش به كار و مداومت و فكر نياز است به پرورش استعدادها نياز است.

آنجا مساحت بود و اينجا حجم.دنياي سه بعدي است.در خيال ما كه ديگر بيش از اين نميگنجد.تصورش برايمان مشكل است.فوق العاده پيچيده است.اصلا نميشود.مگر هر چيزي به جز طول و عرض و ارتفاع ديگر چه ميتواند داشته باشد مولفه ديگر كدام است؟!؟!رياضي ميگويد هست به تبع آن فلسفه هم چنين ميگويد-براي اينكه آقاي راسل و ديگران خرده نگيرند بگويم كه ممكن است برعكس باشد.يعني اول فلسفه اين كشف را كرده سپس رياضي اثباتهاي عددي و منطقي برايش آورده است.به نظر هم همين درست مي آيد-اما ما نميبينيم و حتي نميتوانيم تصور كنيم.پس در اينجا و تا اينجا هر انسان داراي سه بعد است.طول عرض ارتفاع،ظاهر باطن ذات.سه حقيقت جدا كه با وجود تاثيراتي كه ير هم دارند كاملا از هم مجزايند.اين مطلب فوق العاده حساسي است.حالا شما خود حساب كنيد در آن دنياي رياضيات كه اينقدر قوانين خشك و مطلق د ارد و وقتي بعد سوم پيدا شد چقدر كار مشكل شد و چقدر محاسبات پيچيده و دشوار شد،پس دنياي انسان كه مجموعه اي از ابهامات تو درتو است تازه آنهم بدون قوانيني مطلق و هميشگي كه بتوان همواره به كار بست و محاسبات را بر پايه اش انجام داد سرنوشتش معلوم است.براي حتي ديدن بعد سوم،كار بسيار و تفكر و تعمق فراوان لازم است كه از حوصله بسياريمان خارج است و از عهده مان بر نمي آيد چه رسد به انجام محاسبات و نتيجه گيري.تازه كدام محاسبات؟مگر جمع و ضرب و تفريق و تقسيم است كه بتوان انجام داد.حتي قوانين محاسبه را بايد خود پايه ريزي كني بايد قانون بسازي تا بتواني بنابراين احتمال هر خطايي بينهايت بالاست حتي قابل محاسبه هم نيست.پس كساني كه دراين وادي ها تعمق ميكنند و ديده ايم اكثرا افرادي كاملا نسبي گرا و رها از مطلق انديشي و حتي بيزار و فراري از آنند،آيا نه اينست كه اينهمه وقت و انرژي را بيهوده صرف انديشيدن درين عوالم ميكنند؟

پاسخ اينست:نه!با قدري تعمق چراييش معلوم است.حال آنكه روشني را ديد،بعد سوم را درست و خوب ديد،ابعاد ديگر را ديد،آيا ميتواند ديگران را هم از وجودش خبر و آنها را هم قانع سازد خود سوالي است.گر پاسختان آري است.چگونه؟!؟!؟!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 23:56 توسط تنها| |

من از اینجا من از آنجا من از هرجا من از آن ناکجا آباد

پناه سوی تو میجویم

من از دیروز من از امروز من از فردا و پس فردا من از لحظه که میروید در آن هر دم مصیبتها

پناه سوی تو میجویم

من از مردم من از گندم من از دوستان و خویشانم و هرچه در برم دارم

پناه سوی تو میجویم

من از بودن من از مردن من از آن دیدن بی خود که رخ سویم نمود با خود

پناه سوی تو میجویم

من از لحظه من از احساس و از آن لحظه سنگین که عشق است در تبش رنگین

پناه سوی تو میجویم

من از خود،خویشتن،بودن و از نسبیت سردم که میتازد به جان من عمیق و وحشی و بیباک

پناه سوی تو میجویم

من از آنها من از اینها و از هر چه در این دنیاست که همچون تیزی شمشیر فرو در قلب انسانهاست

پناه سوی تو میجویم

منِ بیدل،منِ غمگین، منِ افسرده و سنگین که چون پرٌی سبکبارم

پناه سوی تو میجویم

تو را سوگند تو را سوگند به جان آنکه دنیا را به نام او بنا کردی و او را بهر کاری سخت به سوی ما روان کردی

پناهم باش پناهم باش که بی تو بی پناهم من و با این روح سرگردان

پناه سوی تو میجویم

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 18:27 توسط تنها| |

يكي از دوستانم آدرس وبلاگي را به من داد كه حرف جالبي هرچند كوتاه درآن بود : «چرا هيچكس باور نميكند كه من افسرده هستم؟چرا به هركس ميگويم پاسخم ميدهد كه تو ؟!؟! نه امكان ندارد!»به راستي چرا ما هركس را كه در جمع شاد و خندان و شوخ است يا وضع مالي مناسبي دارد كاملا خوشبخت تصور ميكنيم و باور نداريم كه او هم ميتواند غمگين باشد او هم ميتواند ناراحت باشد او هم ميتواند نااميد باشد اوهم ميتواند افسرده باشد بل به صددرجه بيشتر ازما.چرا ما اينچنين افراد شوخ و به ظاهر شاد را عموما آدمهاي الكي خوش يا بچه صفتي ميخوانيم كه هنوز «بزرگ» نشده اند و در عوالم كودكي سير ميكنند و از دنياي شيرين كودكي كه درآن همه خوبي است و مهر،و بغض و كين در آن جايي ندارد فاصله نگرفته اند؟.چرا ما افرادي را كه وضع مالي مناسبي دارند هنگامي كه از مشكلاتشان ميگويند و از آنچه ندارند و به دنبال آنند آدمهايي ميبينيم كه خوشي زير دلشان زده است و از شدت رفاه و كمبودٍ مشكل دردهاي بيهوده و غير واقعي براي خود آفريده اند؟-البته اين قضاوت به طور كلي غلط نيست كه همگان ميدانند دردهاي سرمايه داريٍ بورژوازيك بيشتر غير واقعي وخيالي است و واقعا و حقيقتا از شدت رفاه حادث شده است و در واقع تنها مشكل و كمبود اينان،كمبود و درواقع نبود مشكل است اما من دراينجا از آن عده اي ميگويم كه مشكلي واقعي و حقيقي دارند و آن تنهاييٍ سياهيست كه فقير و غني نميشناسد و همه را ميتواند در بر بگيرد-چرا ما عادت كرده ايم تنها آنچه را از دو جفت سوراخ تنگ و تاريك ميان سرمان ميگذرد(منظورم چشم و گوش عزيزمان است!!)باور كنيم و بپذيريم و به تحليل بنشينيم. و از ديدن و فهميدن و شنيدن هرآنچه نياز به قدري فهم و شعور دارد ناتوان و شايد در واقع بيزاريم؟من نميدانم چرا باور اينكه يك آدم شاد نيز مشكلات زيادي دارد اينقدر براي بعضي مشكل شده است.مگر طنز و مزاح نميتواند نشان از بيزاري آدمي از يك شرايط خاص باشد كه حتي اورا مجاب نكرده است و در واقع ارزشي نداشته است كه آنرا جدي و حقيقي و راستين تلقي كند.مگر طنز نميتواند حكايت از «واقعيتي»تلخ داشته باشد كه آدمي با شيرينيِ شوخي و خنده ميخواهد از تلخي آن بزدايد و بر قابليت تحملش بيفزايد. ...نميدانم...!!!

من فكر ميكنم يك سري ارزشهايي در جهان وجود دارد كه بدون وجود آنها و به دور از نور زيبا و روشنايي بخش آنها زندگي سياهي تهوع آوري خواهد بود كه آدمي را مي آزارد و از خود ميراند و شايد حتي از جهاني كه «سارتر»نيز تصوير ميكرد تهوع آورتر بنمايد.و بر اين پايه اعتقاد دارم اكثر دردهاي روحيِ به ظاهر جديدي كه بعضي را در بر گرفته دقيقا از همين كانون سرچشمه ميگيرد كه روند پيشرفت دنياي كنوني عموما بر حذف و كتمان آن معاني عميق انساني استوار است و اگر نگوييم تمام،اكثر بلندگوهاي حال حاضر همه جهان به نفي اثر و حتي اصل هرآنچه غيرمادي است و به چشم نمي آيد ميپردازند و اين خود به خود انساني را كه در تمام طول تاريخِ تبعيدش به دنبال انسانيت و انسان شدن بوده است به سختي مي آزارد.قصد سياه نمايي ندارم و اصلا نميخواهم جهان را تيره و تار بنمايم اما آيا به راستي در اين زمان كه ما هستيم و به ظاهر زندگي ميكنيم و روزگار ميگذرانيم،كاري جز روزمرگي و شب را روز كردن و روز را شب كردن انجام ميدهيم؟آيا ما به راستي تمام روز را به دنبال كاغذهاي باارزش قيمتي نميگذرانيم؟آيا نه اينست كه تمام همٌ و غم ما صرف به دست آوردن پول و مال و منال شده است؟آيا ما ارزش مردم را با چيزي غير از ميزان سرمايه جيبشان ميسنجيم،كه امروزه حتي براي دست داشتن در كوچكترين كارهاي مثلا خير و عمل به نيات خيرخواهانه به پول نياز است.آيا نه اينست كه امروز براي هر نفس كشيدن و سر برآوردن بايد هزينه اي پرداخت شود؟آيا...آيا...وهزاران آيا كه تا صبح ميتوان نوشت و پرسيد و خواست.

اين حرفها و پرسشها ممكن است رنگ و بوي دلنشين و جالبي نداشته باشد اما به باورم نقش بسزايي را در مشكلات ما ايفا ميكنند.چه آنها كه دنيا را اينگونه ميبينند و از آن خسته شده اند و چه آنها كه حتي اين سيستم را تا حدودي پذيرفته و طبيعي ميدانند و در شدت و ضعفش بحث دارند.من فكر ميكنم هردو گروه را اين نظم و نظام نوين رنجانده است.ممكن است گروه اول را سخت تر و گروه دوم را نرم تر.درهر حال در اصل ماجرا تفاوتي نخواهد داشت و من به شخصه معتقدم در زماني نه چندان طولاني تعداد بسيار بيشتري بر خيل ناراضيان و رانده شدگان اين سيستم افزوده خواهد شد.چه ميدانم. چنين دنيايي را كه درآن عشق به همنوع را نيز انواع منابع مالي و ميزان قدرت خريد و درآمد سرانه و سالانه و توليد ناخالص ملي و.... تعيين ميكنند و گر مهيا بودند به وصال ميرسانند،منِ تازه جوان اينگونه ميبينم.شما اگر نگاه ديگري داريد مراهم ياري دهيد تا از دريچه نگاهتان ببينم و ديگر جهان را به خطا نبينم.

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:12 توسط تنها| |

به هرحال مسلم است که هر انسانی تنهاست.تنها زاده شده،تنها زندگی میکند،تنها خواهد مرد و تنها به پندارها و گفتارها و کردارهای خویش جواب خواهد داد و در این مسیر هیچ همراهی هم نخواهد داشت و هیچ کس نیست که یارای کشیدن حتی بخش کوچکی از مسئولیت اورا داشته باشد که هرکس زیربار سنگین خود و مسئولیتهایش اسیر است و اگر هم بخواهد مجالی برای کمک به دیگری ندارد.

این طرز فکر شاید بیش از اندازه بوداییسمی باشد اما به باورم حرف حقی است که تا کنون کمتر پاسخی برایش دیده ام.تنهایی مقوله ای نیست که به این سادگیها قابل کتمان باشد.هرکدام از ما حتی در اوج عشق و نیاز و خواستن دیگری و در آن هنگامه ای که همه در طلب مطلوبیم و سراپا در عشق معشوق،بازهم خودی ما با ماست بازهم میگوییم من باز هم میگوییم خودم بازهم میگوییم عشق من،عزیز من،یار من.این عشق که میگویم گستره گسترده ای دارد که میتواند همه چیز و همه کس را شامل شود و هرکس براساس علایق و احساساتش برداشتی از آن دارد دراینجا منظورم صرف عشق و علاقه و عاطفه و تکیه گاه جستن است و به اینکه تکیه گاه چیست و چه باید باشد نظری ندارم.البته بسیار دیده و شنیده ایم که گفته اند یک عشق پاک الهی سبب گذر از خود و فراموشی خودخواهی ها میشود و انسان را یکسر از خود و مشکلات و مصائب پیرامونش میرهاند و به آزادی و استغنا میرساند اما باید گفت که این حالت را تاکنون عده انگشت شماری آن سان که ما میدانیم تجربه کرده و از آن سخن گفته اند و طریقی نیست که به کار عموم مردمان و ما آدمیان آید و مخصوص همانهاست که ظرفیتهای ویژه عبور از خود و جهان پیرامونشان را دارند و توانایی گسستن از دنیا و همه هر آنچه در آنست در نهادشان است وگمان ندارم ما قاطبه اهالی این خاک یارای گسستن همه بندها و پیوندها را داشته باشیم پس راه دیگری باید باشد.که اتفاقا دیده ایم ادیان و ایدئولوژیها برای آدمیانند نه آن گروه خاص و برتر که استعدادهای ویژه دارند.دیده ایم که ادیان هیچکدام تتبل و از دنیا بریدن را تبلیغ نکرده اند و حتی با آن در ستیز نیز بوده اند.(البته باید توجه داشت دین به شکل راستین و اصیلش در نظر است نه آنچه مدعیان دروغین تبلیغ میکنند و تنها در پی رسیدن به منافع خویشند)

من شخصا تنهایی مطلق و صرف را در این جهان نه میپسندم و نه قبول دارم اما سوالم اینجاست آیا واقعا کسی هست که شایسته پرکردن خلا مقدس وجود آدمی و نابودی تنهایی کشنده او باشد و اگر هست یافتنش چگونه است.که میدانیم در این سرای بیکسی در و دیوار و مرز مشخصی نیست که از جایی شروع و به جایی ختم شود. همه چیز در پهنه ای سرد و بزرگ و تاریک و عمیق گسترده است و آدمی هم در میانه ایستاده است و مبهوت که به کدام سو گام نهد که سعادت و رهایی و خویشاوندش را در نظر ببیند و او را تنگ در آغوش گیرد و بفشارد و قصه عمری تنهایی و بیکسی و بردگی و شکنجه را برایش بازگوید و از دم مسیحایی او زخمهای اینهمه را از سر وانهد و جاودانه شود...

من که هنوز نمیدانم آیا چنین کسی هست و اگر هست کجاست و یافتنش چگونه است شما اگر میدانید مراهم خبر سازید

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:46 توسط تنها| |