تبليغاتX
تنهایی سگ است
تنهایی سگ است

به باورم انسانها دو گونه تنهايي دارند.يكي آن تنهايي عميق و بزرگي است كه جسارت هيچ حضوري آنرا نمي آلايد و از بين نميبرد.هميشه خواهد بود هميشه هست . هيچ وقت از بين نميرود.و اين جاودانگي شايد بيشتر از آنرو باشد كه رو به سوي مطلق دارد يعني به دنبال احساستي ناب و عميق و مطلق و كامل ميگردد تا خود را پر كند و دليلي بر عدم وجود خويش باشد.به دنبال يك ذات ناب و سرشت دست نخورده ميگردد و بركسي پوشيده نيست كه چنين كسي نيست و گويا هرگز هم نخواهد بود و اين است كه چنين تنهايي نيز هست و خواهد بود.اما يك تنهايي ديگري است كه شايد بتوان گفت به لحاظ عمق و قدمت از آن نمونه اول چيزي كم دارد.به نوعي گويا يك كپي سطحي تر از آن نمونه اصيل است.اينهم ميگويند رو به سوي زيباييها و بهترينها دارد و همواره در پي افزودن به عمق و ژرفاي خويش و رسيدن به آن نسخه اصلي و عظيم خويش است.اما نسبي است چون حركتي دارد و قابل تغير است و بسته به ظرفيت وجودي(ذاتي)و باطني و ظاهري افراد متفاوت است و در هركس ژرفايي خاص و تعريف شده و البته انعطاف پذير و متغير دارد و واقعيت دگم و خشكي نيست.اين نمونه تنهاييست كه با آمدن يكي همچون خودمان پر ميشود و از بين ميرود هرچند موقتي و كوتاه!اين همان تنهاييست كه با آمدن دوستي،عزيزي،خويشاوندي،آشنايي،«او»يي از بين ميرود.اين همان خلايي است كه وقتي «او» مي آيد پر ميشود و ما را شادمان و مسرور ميكند و تا آنجا كه ميتوانيم كامل و بي نقص.(و اين همان است كه گاه خلطش با تنهايي اصيل و ذاتيمان مصائبي بزرگ مي آفريند و بايد همواره در نظر داشته باشيم كه اين دورا يكي نكنيم كه اشتباهي است تلخ.اينرا متاهلين بهتر ميدانند.)

تنهايي عزيز و بزرگي است كه پايان پذير است و اين فنا و تمام شدن به هيچ وجه آنرا سطحي و آلوده و بد و زشت نميكند بلكه ارزشي اهورايي ميبخشد و لزوم دقت و حفاظت و نگاهباني و پاسداري را افزون ميكند و سختي مي آفريند و دقت و هوشياري در كار خود،زندگي.اين همان است كه آدمي را مجبور ميكند كه چشمانش را كه از شدت عشق و لهب و فراق تنگ و خمار شده است و جز زيباييهاي تار و تخدير كننده نميبيند،باز و هشيار نگاه دارد و تا آنجا كه ميتواند همه واقعيت و حقيقت را ببيند و بعد تصميم بگيرد و «او»را به درونش اذن دخول دهد.اما گويا در اين زمان كه ماييم عادت كرده ايم و عادتمان داده اند به تنگتر كردن چشمان و تارتر ديدن احوال كه به راستي خوش نظري است اما لذت كوتاهي دارد و اندك.

اين مطلب از آنجا در ذهنم نشست كه ديده ام بسياري را كه همچون دو نيمه يك وجود مرموز بوده اند و همه هم را ميديدند و تنها هم را ميجستند،چگونه به تكه هايي نا مناسب و وصله هايي ناجور بدل شده اند.سواي از تمام دلايلي كه ميتوان بر اين اتفاق مرتبط دانست و جمله درست است،گويا گاهي يك سبب از قلم مي افتد و آن همان است كه سرِخود «امكانات چهره»اش ناميده ام و برايش با ظاهر بيني و كم دقتي هاي معمول فرقي قائلم.

بعضي چشمها واقعا زيبايند.غير از اين زيبايي سطحي و ظاهري و همه كس فهم گاهي حكايت از عمق شعور و عشق وجود صاحبشان ميكنند و او را فردي با فهم و دانش فهميدن عشق و با روحي عميق و عزيز نشان ميدهند و اورا همان كسي مينمايانند كه لياقت حضور در خلوتمان را د ارند و او را همان «او»يي در نظر مي آورند كه عمري در پيش بوده ايم.سواي آن دفعاتي كه اين تلقي ها درست مي آيد در باقي اوقات رياكاري و فريب خطوط زيباي چشمان،مژگان ناوك انداز بلند و پرپشت،كمي برآمدگي به جا و دلنشين و اندكي اشك و نم كه سطح چشمان را پوشانده است،صاحب چنين مجموعه را فردي چون چشمانش مينمياند.به همان اندازه لطيف به همان اندازه زيبا به همان اندازه فهيم.اما آيا حقيقت نيز همين است؟به هزار و يك دليل نه!گاهي دستي چنان زيباست كه آدمي را سخت مسحور ميكند.با خود ميپنداري اين همان دست عزيزي است كه ميفهمد اين همان دست نجيبي است كه زبان دستان مرا ميفهمد اينها همان انگشتان صميمي و لطيفي هستند كه بايد در تنهايي روح من بخزند و مرا از خود به درآرند و به خوشبختي و استغنايم برسانند.اما آيا حقيقت نيز همين است؟به هزار و يك دليل نه!ژنهاي فريبكار باز نيز مجموعه اي زيبا و دلنشين ساختند و فريبمان دادند.انگشتاني بلند و باريك و لطيف ساختند،فاصله ميان بندها را به دقت تنظيم كردند،فاصله بين نقطه رويش ناخنها تا نوك انگشتان و فاصله نقطه اي را كه ناخنها از انگشتان جدا ميشوند و زايده اي سفيدرنگ ميگردند تا محل رويش و عرض ناخنها و قوس مناسبي را كه بايست براي زيبا بودن داشته باشند همه را به دقت تنظيم كردند و صاحب اين دستان زيبا را در نظر ما لايق دريدن پرده تنهايي و پاكيمان نمودند!...و به همين ترتيب گاهي اندامي است زيبا كه بيدرنگ آبشاري دلنشين را در خاطر ماننده است كه گويي خوشبختي تنها در رها كردن خويش در آغوش فهيم آن است.اما آيا حقيقت نيز همين است؟به هزار و يك دليل نه!

چه كنيم كه درست ببينيم و چگونه ببينيم كه عظمت تنها در نگاه ما نباشد و آنچه بدان مينگريم نيز به همان نسبت داراي ارزشهايي والا باشد چگونه باشيم كه فريب طبيعت و هوس را نخوريم و چگونه بيانديشيم كه از خطراتي اينچنين وارهيم؟...چه راست گفت ارسطو:«زيبايي ارزشي است به عمق يك پوست!»آه كه چقدر اعورانه ديدن سهل است و بد و درست و عميق ديدن سخت است و خوب!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 10:14 توسط تنها| |

"دروغ کجاست؟حقیقت کجاست؟ وقتی اون هنوز حتی حرفش رو نزده."

دروغ کجاست؟حقیقت کجاست؟راست چیست؟درست کدام است؟اصلا آیا حتما راست و درست و دروغ و حقیقتی هست؟چه لزومی دارد که اینها باشند؟چه دلیلی دارد که هرچه را به ذهن میرسد دروغ و حقیقت بنامی؟اصلا چرا مگر مجبوری؟چرا این کار را با خودت میکنی؟

از کنارم میگذرند،یکی تند یکی آرام یکی پرشور و پرحرارت یکی سرد و بی رمق یکی زنده ی زنده یکی مرده متحرک،یکی بزرگ یکی کوچک یکی درشت یکی ریز یکی زشت یکی زیبا...صدایشان را از همین حالا میتوانم بشنوم.صدای قدمهایشان صدای خودشان، کفشهایشان را میبینم و کمی از آنچه پایشان را پوشانده...اصلا از اینجا بهتر میبینم بهتر میشنوم بهتر حس میکنم بهتر میفهمم،که مزاحمها دیگر نیستند عوامل تخدیر کننده بیهوده و بیجای احساس کش بد دیگر نیستند.هستند اما کمتر،کمرنگتر،کم اثرتر.ساده است اینجا.نور تصویر را میبینم.باد سرد پاییزی را باد سرد تنهایی را از همینجا بهتر حس میکنم که فردا گرمی دروغین آفتاب چنان میتابد که سردی را از یاد میبرد.نه از یاد نمیبرد،نمیتواند از یاد ببرد اما نمیگذارد احساس کنم.گرمای دروغین و پلیدی خواهدم داد که حقیقت را در خود ذوب میکند و بخار میکند و به هوا میبرد و نابود میکند...حقیقت؟!؟! آری حقیقت...

دروغ کجاست؟حقیقت کجاست؟ حقیقت شاید آن لبخند موزیانه و نگاه شیطنت آمیزی است که بی هدف و شاید نه چندان بی هدف بر کسی،چهره جذابی،صورت زیبایی،سیمای آشنایی می اندازی.حقیقت شاید آن هنگام است که شیطنت ساده اندیشانه و خالص و پاک ات اورا به سویت میکشاند و به گشودن سر صحبت و آغاز کلام وامیدارد.حقیقت شاید آن بی اعتنایی مصنوعی و ساختگی و بیهوده ای است که به او میکنی.حقیقت شاید آن سبکسریهایی است که گاه بروز میدهی،بی هدف،بیخود،ناخودآگاه،که تورا به زعم خود در جای فردی از "ملامتیه"اییان مینشاند.حقیقت شاید آن بی رمقی و سستی و بی انگیزگی ای است که برای رفتن به کلاسهایت داری.حقیقت شاید آن ارزشی است که به بودن و انسان بودن میبخشی و همان تورا بازمیدارد از غرور از کبر از نفاق از... هرچه بدی است به سوی آنچه خوب است به زعم تو.حقیقت شاید آن وسوسه کوتاهی است که برای دیدن دوباره آن چهره جذاب و صورت زیبا و سیمای آشنا داری آنهم درست در لحظه ای که دنیا در پیش چشمانت به بی ارزشترین طلیعه هستی مبدل گشته است.حقیقت شاید آن رفتار آن آشنا باشد كه تورا اندكي رنجاند.مگر نه اين است كه تو رنجيدي!از او نه،كه بيشتر از خود كه چگونه خود را تا سطح آن نشايدترين ها پايين آورده و كاستي.براستي چنين كردي؟به راستي چنين است؟رفتن به دنبال حقيقت،گشتن به دنبال آنچه كه بايد باشد و نيست تا اين حد بد و مذموم است؟هركه را از اين نظام بخر و بخور و بخواب و بپوش كه روزي هزار بار و هربار سطحي تر و پوچ تر از پيش تكرار ميشود رنجيد اينچنين ميرنجانند؟اصلا آيا او كه سيماي آشنايي دارد اينها را ميداند.آيا ميتواند بفهمد يا حدس بزند.آيا اصلا لزومي دارد كه بفهمد.آيا نه اينست كه هرچه ديگران را در آنچه در سرت ميگذرد شريك نكني بهتر است.آيا نه اينست كه خاموشي دواي بهتر و مرهم مناسبتري است براي دردها كه داري.دردچرا.مگر...آخر چرا به اين حالات و افكار درد ميگويند؟

دروغ كجاست؟حقيقت كجاست؟حقيقت شايد آن احساسي است كه به موسيقي داري.حقيقت شايد آن علاقه اي است كه به سينما داري.حقيقت شايد آن لذتي است كه از صداي دوبلورهاي خوش صداي با احساس ميبري.حقيقت شايد آن خوابي است كه ميبيني.حقيقت شايد آن احساسي است كه داري.حقيقت شايد آن روياييست كه هر روز ميپروراني و آنچه كه بايد باشد را جانشين آنچه كه هست ميكني.حقيقت شايد آن است كه ديگران ميگويند و ميكنند و ميپويند.حقيقت شايد هرآنست كه هست.حقيقت شايد همين است و جز اين نيست.حقيقت شايد مطلق است شايد نسبي است.حقيقت شايد دروغي بيش نيست كه عده اي ابله به دنبال ديوانگاني كه توهمات ماليخوليايي بر آنها حكم ميرانده، گفته اند و ساخته اند.حقيقت شايد آن امام غايب است.حقيقت شايد آن راستگويان صديق زندانهاي خليفه اند.حقيقت شايد آن خوني است كه از پيكر كربلاييان جاري شد.حقيقت شايد خود آنهاست خود اوست حسين است عباس است علي اكبر است يا علي اصغر يا زينب حتي يا آنها كه نامشان كس ندانست و آرام و بيصدا و خاموش درخون خود غلتيدند و درخاك شدند.حقيقت شايد بزرگي علي است.صداقت ابوذر، رشادت حمزه ،عظمت....عظمت همه است.همه آنها كه گمنام ولي با يقين رفتند.حقيقت شايد...شايد...چه بگويم...از عظمت محمد،بزرگي محمد،پاكي محمد،استقامت محمد،شعور محمد،احساس محمد...خود محمد شايد،حقيقت شايد خود محمد است.خود عيسي موسي نوح ابراهيم ذكريا يحيي شعيب الياس دانيال لوط ديگران و ديگران وديگران.همه شان همه آنها يا شايد ابوطالب باشد يا زيد يا چه ميدانم بردگاني كه فرعون برآنها خدايي ميكرد و قيصر و خسرو نيز.حقيقت شايد خود اينهايند يا وزيرانشان يا نديمانشان يا موبدان و كشيشانشان يا حتي شايد اسيرانشان.حقيقت شايد كلام سارتر است كه از هايدگر وام گرفت.حقيقت شايد نوشته هاي ماركس است يا انديشه هاي كامو يا تفكرات راسل يا تعمقات هابرماس يا گفته هاي اكو.حقيقت شايد انساندوستي اوژن يونسكو است يا مادر ترزا يا آلبرت شوايتزر كه جاه و مال و نعمت را رها كرده و در سختترين شرايط ممكن كه گاهي درخيال رنجديده ما نيز نميگنجد به ديگراني ياري رسانده اند با چه سختي و مشقت.حقيقت شايد كلام زرتشت است يا آنچه بودا گفت...

حقيقت شايد مظلوميت هابيل است و همكيشان و نوادگان و فرزندان او و جانشينان او و همه آنها كه چون او مظلومند و قابيلي آنها را رجم ميكند.حقيقت شايد ميوه اي است كه آدم خورد و حوا نيمه اش،همسرش.حقيقت شايد حتي دروغي است كه شيطان گفت.حقيقت شايد ماجرايي است كه به اين كرشمه خداي آفريد و پديد آورد.حقيقت شايد خداست و فرشتگانش حتي آن سركش ياغي كه علم عناد و دشمني برداشته و آهنگ جنگ سر ميدهد.حقيقت شايد خداست تنها.تنها او و خودش.خودش و خودش و خودش.و مرنه اينست كه وحدت وجود است و خداست همه.پس حقيقت همه است همه.تمام همه چيز چه آنها كه هستند و چه آنها كه نيستند و چه آنها كه نيستند و بايد باشند.حقيقت كامل است و بي نقص و مردماني كه ما باشيم به دروغ به ريا يا به ناداني و جفا تنها تكه اي بسيار كوچك و متعفن را برداشته ايم نامش پول و زندگي مدرنِ خاكي است در قرن بيست و يك......راستي دروغ كجاست؟حقيقت كدام است؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 21:3 توسط تنها| |