نكته ايست در ذهنم گفتم با شما بگويم.خواستم بگويم اصولا علاقه يا حالا آن نوع شديدش عشق و كلا اموري از اين قبيل همچون بسياري امور ديگر از لحاظ علت و معلولي به شكل سيكل هستند.دايره مانند.يعني يك خط راست نيست كه آن ابتدايش چند عنصر و دليل و سند و مدرك تركيب بشوند و در انتها مثلا علاقه محصولشان باشد.اين يك حالت كاملا دوگانه يا چندگانه ذهني است.مثلا يك وقت ميتوان بازي بازي و كاملا مصنوعي علاقه اي در خود به وجود آورد.نسبت به هرچيزي.راههاي مختلفي براي اينكار هست كه مهمترين و همه گيرترين و موثر ترينش فرستادن پالسهاي مثبت مغزي يا همان امواج مثبت است كه با افكار خوب و مثبت ايجاد ميشوند.در اينجا نوع علاقه و كيفيت و چگونگي وقوع آن به عواملي بستگي دارد كه به باورم مهمترينشان يكي ميزان ظرفيت علاقه مند شدن هر فرد است بدين معني كه هركس با ميزان ، انواع و نمونه هاي خاصي از دلايل منطقي و عقلاني يا غيرمنطقي و غير عقلاني(غير قابل محاسبه و آنجهاني)به علاقه مند شدن مجاب ميشود، و ديگري ميزان ظرفيت شي يا فرد يا حالت مورد علاقه واقع شده براي علاقه مند شدن به آن است كه براي هر كس در موارد و اشيا و افراد و حالات و احساسات و سنين گوناگون متفاوت است و بسيار پيچيده و گاها حتي متضاد.اين نكته حساسي است.مثلا ممكن است شما براي علاقه مند شدن به افراد جوان،بلند قامت،كم سخن،رنگين پوست،لاغر اندام،... ظرفيت بالايي داشته باشيد يعني با كمترين دلايل قانع به علاقه مندي ،دوست داشتن بشويد و در مراحل بالاتر حتي عشق شويد اما همين شما ممكن است يك پيرمرد خوش سخن،يك زيباي كوتاه قامت،يك خوب پر شر و شور و پرسخن،يك فرد درشت اندام،...را براي حتي يك لحظه هم تحمل نكنيد چرا كه در اين مورد ظرفيت علاقه منديتان پايين بوده و به دلايل و مشاهدات بسياري براي علاقه مند شدن نياز داشته ايد كه به اين سادگي و در اين برخوردهاي عادي روزمره حاصل نميشوند. واضح است كه در اينجا چون موضوع سخن انسان است كه موجود نسبتا بي قانوني است و همين اندك قوانينش را نيز به سادگي تبديل و تحويل و نقض ميكند مطلب بسيار پيچيده تر از اين گفته ها ميشود و لازم به توضيح نيست كه خود علايق نيز همچون نيروهاي موجود در طبيعت ميتوانند بسيار گونه گون و در ابعاد متفاوت باشند.مثلا يك علاقه شديد عميق يا يك علاقه كمرنگ سطحي يا حتي علاقه اي باشدت زياد و عمق و عمر كم يا علاقه اي كم عمق با عمري زياد همگي منطقي و قابل درك هستند و همگي در جهان واقع جاريند و وجود دارند.اينها مطالب مهمي هستند كه چون قوانين ساده و قابل محاسبه اي ندارند لاجرم به صورت موردي مطرح ميشوند و از تيغ تحليل ميگريزند. نكته مهم در اين وادي تشخيص نمونه ها،انواع،ميزان،عمق،پايداري،طول عمر و ... يك علاقه، يك دوست داشتن و يك عشق است.اين مطلب البته هيچگاه قابل فهم دقيق نيست چرا كه خود انسان و ارزشهاي وجوديش غير قابل فهم دقيق و مطلق هستند اما ميتوان با استفاده از تفكر و راههايي خاص تا حد نسبتا قالب قبولي اين فاكتورها را شناسايي كرد.مثلا پيش آمده كه در وهله اول با نگاهي گذرا حتي بر شي و كسي به زعم خودمان علاقه اي نا خودآگاه پيدا كرده ايم اما دقت،تفكر يا گذر زمان نشانمان داده است كه اين علاقه كاملا مدلل و از روي محاسبات دقيقي بوده است كه به دليل «پررنگ بودن» و انطباق زياد با اصول و شرايط و احوال و احساستمان در آن لحظه،به سرعت پردازش شده و فرصت تصميم گيري و ديدن مراحل و دلايل را ازما سلب كرده است.يك وقت كسي را ميبينيم كه به طور نا خودآگاه به او علاقه مند ميشويم.بطور كاملا اتوماتيك و غيرمنتظره ناگهان احساس ميكنيم كه اتفاقي درونمان افتاده است و دچار حال خاصي شده ايم.يك آن ميبينيم علاقه عجيبي پيدا كرده ايم و مدتها هر چه به دنبال دلايلش ميگرديم چيزي دستگيرمان نميشود و واقعا و با تمام وجود احساس ميكنيم كه بي دليل و كاملا دروني اين حس را پيدا كرده ايم.در اينجا دو حالت وجود دارد.يكي اينكه ما درست فكر ميكنيم. كاملا بي دليل علاقه مند شده ايم و آن فردي كه روبرويمان قرار دارد دقيق همان اويي است كه به دنبالش بوده ايم و ديگر اينكه به دليل سرعت بالا و انطباق بسيار بسيار زياد توانايي تجزيه و تحليل و ياقتن دليل از ما سلب شده است و ياراي آنرا نداريم كه دقيقا موضوع را موشكافي كنيم.در اينجا اگر پس از مدتي زماني طولاني و تفكراتي نفسگير هم بتوانيم كشف كنيم خواهيم گفت اين حجم از دلايل و براهين و اين ميزان از پيچيدگي را در آن لحظه در نظر نداشته ايم و اينها محصول تعمقات بيش از اندازه هستند پس همچنان نتيجه ميگيريم احساسمان دروني بوده است.در عين حاليكه اين نتيجه گيري درست است، ما ميتوانيم كاملا در اشتباه باشيم يعني ممكن است دقيقا اين محاسبات پيچيده در مغزحسابگرمان يا حتي آن بخشي از دل كه محاسباتي براي خودش دارد انجام شده باشد و ما بيخبر مانده ايم و اينچنين القا شده است كه كاملا «بي خود» و بيخبر از خود علاقه اي اينچنين پيدا كرده ايم.در اين حالت تقريبا ميتوان با اطمينان بالايي گفت كه تنها راه فهميدن حقيقت و بازشناسي احوال اينست كه از دايره دوست داشتن و عشق خارج شده و از ابتدا تا انتها را با در نظر گرفتن تمام حالات خود،طرف مقابل،شرايط،زمان،رفتارها،گفته ها و خلاصه تمام هرآنچه كه بوده و هست تخمين بزنيم كه چگونه عمل كرده ايم،با خود يا بي خود.و باز ميدانيم كه اين تلقي تازه يافته خود نيز تحت تاثير عواملي مثل چگونگي رابطه و علاقه و سطح آن قرار دارد و...خلاصه كنم يعني بازهم حقيقت گنگ ميماند. غرضم از اين نوشتن بيشتر يافتن پاسخ دو سوال بود كه بازهم نيافتم:يكي اينكه آيا اصولا يك عشق و علاقه راستين بايد كاملا بدون دليل و ناخودآگاه باشد يا اينكه بر عكس بايد كاملا بر دلايل عقلاني منطبق باشد يا كه نه، حالت ميانه را داشته باشد و خودآگاه و ناخودآگاهش درهم و توامان باشد؟ديگر اينكه اصلا اينگونه موشكافي علايق كار درستي است؟آيا آنها را از آن حالت زيبا و روح بخششان خارج نميكند؟اگر پاسختان به سوال دوم مردود دانستن يافتن اينچنين دلايلي است به منهم راهي نشان بدهيد كه اين شيطنتِ يافتن حقيقت و اصلِ هرچيز را كناري بگذارم و آرام و راحت به زندگانيم بپردازم و اينقدر در پي يافتن نيمه «راستين» و «حقيقي» ام نباشم كه دريافته ام در اين طريق يافتنش محال ابدي است... --->(لازم به توضیح است سخن از عشق را بدان جهت به میان آوردم که ارزشمندترین فعل هستی را مثال آورده باشم ورنه اصل کلام فراتر از اینهاست!)<--- "قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب..." و من قایقی ساختم از دل خویش و بر آن نشستم با تمام خویش و دریاها را کاویدم و زمین را گشتم و دنیا را دیدم و به هر کجا که قدم نهادم خاکی غریب بود که بوی غربت سرتاسرش را آکنده بود و به هرکس رسیدم غریبه ای بود که تنها سیمایی آشنا داشت و فریبی کوچک و زشت بود که به هیچ روی مرا نمیفریفت و گر آشنا هم بود همدمم نبودو گر همدمم بود هم حرفم نبود و گر هم حرفم بود عزیزم نبود و گر عزیزم بود خویشاوندم نبود. و من همچنان میرفتم و میرفتم وهربار به خاک غریب دیگری میرسیدم و به مردمان نا آشنای دیگری برمیخوردم و این رفتن و رفتن و نرسیدن این فکر را در من انداخت که گویی اصلا خاکٍ آشنایی نیست.خاکی نیست که بوی غربت درآن نباشد،که خاک، موطن و زادگاهم نیست. زادگاه من آسمان بوده است عرش کبریا بوده است آب روان بوده است و چه کوته فکر و ملال اندیش من،که بدنبال خاکی آشنا میگردم.کجا خاک آشنای انسان بوده است که حال درو میگردم و آشنایی میپویم.و بعد دیدم بازهم غلط میگویم و در اشتباهم.نه که بد گفته باشم که کامل نگفته ام.نگفته ام که هر جا "آشنایی" باشد خود نیز عزیز و آشنا میشود.نگفته ام که آنجا که "او"هست هرچه هست شیرین و زیباست و گر نباشد لا اقل آزاردهنده نیست و گر نباشد دست کم قابل تحمل و کتمان است.و بعد با خود گفتم پس کجاست آن او،آن آشنا،آن عزیز، که دراین سفرها که کردم چهره ها همه غریب و نا آشنا و بل ترسناک و بد و زشت بود و گر نبود سایه ای موهوم و هراسناک بود و گر نبود رنگی نداشت و گر داشت خاکستریِ بی روح و بی جان بود و گر نبود تنها ظاهری رنگین و زیبا و پر فریب داشت و اصلش بدان سرشت نبود و گر بود عمیق و زیبا و مسحور کننده نبود و گر بود اتفاقی و از سر گذر احوال بود و گر نبود دست کم از سر فهم و بینش نبود و گر بود بینشی نادرست و فهمی کم عمق بود و گر نبود...گر نبود آشنای من نبود! که من خود نمیدانستم به دنبال چه آمده ام به اغوای کدامین خواستن زندگی را رها کرده و در قایق تنهایی خویش از این سو تا آنسوی جهان را کاویده ام و هیچ نیافته ام.چرا در عشق به دنبال دلیل و منطق میگردم؟!...آخر چه بگویم. چگونه بگویم که چه میگویم. کلمات قاصرند و من نادان، و حرف عمیق و کلام بسیار.چگونه بگویم که آخر عشق نه آنست که به این سادگی ها هست چگونه بگویم آنچه هست نکوست اما تنها قطعه ای کوچک و خرد از آن چشمه جوشان است چگونه بگویم که....نمیدانم دیگر نمیدانم به کدام صفت و استعاره و کنایه و تلمیح متوسل شوم...کاش شما بدانید کاش شما هم کلامی بگویید و مرا در آنچه میخواهم بگویم یاری کنید یا که شاید حتی از ریشه و بیخ و بن حرفم را نادرست بدانید و مرا در مغالطه ببینید. هرچه هست چیزی بگویید شاید پاسخی زایید و مطلبی رویید!
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت
2:7 توسط تنها| |
"من حصاری به دور خویش کشیدم و تنهایی را برگزیدم.نه همچون پرنسسی در بیشه،که همچون عنکبوت در میان تارهای خویش،آماده به دام انداختن هر متجاوز یا مهمانی،وناتوان از تشخیص این دو"
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت
1:45 توسط تنها| |


