ابتدا عذرم را براي نارساييهاي متن بپذيريد،از عوارض خلاصه نويسي است.خواستم بگويم تشابهاتي كه با هم داريم در يك تقسيم بندي بسيار كلي و شايد تا حدودي ناقص دو حالت دارد.يكي اينكه با هم همذاتيم وديگر اينكه با هم همنژاديم.همذاتي بدين معنا كه طرز نگاه مشترك داريم هرچند كه ممكن است لزوما نگاه مشترك نداشته باشيم.طرز ديدن و فهميدنمان يكسان است وهمين است كه تشابه مي آفريند ورنه ممكن است چون لزوما با طرز ديدن يكسان به ديد و نتيجه مشابهي نميرسيم تشابه و همفكري و همذاتي را از همان ابتدا نبينيم ومدتي زمان و گردنه هايي پر پيچ و خم،و پيچهايي تند نياز باشد تا اين همذاتي را در ارتباطمان درك كنيم.و همنژادي به اين معنا كه نگاه و ديد مشترك داريم درعين حالي كه ممكن است طرز نگاه و نوع نگرش يكساني نداشته باشيم.در اينجا نگاه و ديد است كه تشابه مي آفريند نه نوع آن وبه همين علت است كه دراين حالت تشابه و همساني و همنژادي بيشتر و راحتتر به چشم مي آيد و زمان چنداني نميخواهد. مطلب مهم در اين مسئله اينست كه اين دو تشابه را با هم خلط نكنيم و يكي نگيريم.كاري كه عموما ميكنيم و اشتباهي كه اغلب مرتكب ميشويم همينست.همذاتي را با همنژادي يكي ميگيريم و ضربه اش را در پيچهاي تند زندگي و احساس،با تمام وجودمان حس ميكنيم و ميفهميم و گاهي حتي آسيبهاي جدي و شايد غير قابل جبران متحمل ميشويم يا بر ديگري تحميل ميكنيم.درحاليكه اگر ابتدا به ساكن اين مطلب را از نظر دور نميداشتيم دستكم شدت ضربه را و ميزان تخريبش را كاهش ميداديم.بهرحال كسي كه همه احساسمان را به پايش ريخته بوديم انتظارمان را برآورده نكرده است و ضربه بزرگي را به ما وارد آورده است كه ميشد از اين كوچكتر باشد.اطرافمان را گر بنگريم مثالهاي بيشماري از اين دست را ميتوان يافت.دو دوست شبيه و همفكر به ناگهان درجايي احساس كرده اند كه هم را ارضا نميكنند و اختلافات جدي و بنيادي با يكديگر دارند.اينرا ممكن است هردو طرف همزمان نبينند و يكي زودتر و ديگري ديرتر متوجه شود اما به هرحال اين احساس به هركدام كه منتقل شود به نوعي رابطه را از آن فاز پيشينش خارج ميكند و به سطوحي پايينتر تنزل ميدهد و شايد حتي از هم بگسلد...اگر دوست حقيقي ميخواهيم بايد سعي كنيم روابطمان پيش از آنكه از شباهات ظاهري،هم طبقه بودن،همدرد بودن،همكلاس بودن،همكار بودن،...،و همنژاد بودن مايه بگيرند از شباهت «نوع نگاه» و «همذات» بودن سرچشمه بگيرند... (همچون هميشه اينرا هم بگويم كه چون با انسان و روابطش سروكار داريم مطلب بسيار پيچيده تر از اين كلام كوتاه است و گر هزار عامل دراين وادي قابل محاسبه و داراي سهم باشند عامل هزارو يكمي هم خواهد بود.پس تفاوت و اختلاف و نارسايي در جزييات قطعا خواهد بود.اميدوارم در كليات بحث به خطا نرفته باشم.)...گویا بازهم آنقدر که باید، کوتاه و خلاصه نشد!! فهم حقيقت نه كه كار آساني نيست كه حتي سخت و دشوار هم نيست و به باورم بيشتر محال و ناشدني است.بسيار بزرگان درين معني سخنان شيوا و دلايل زيبا گفته اند و من خواستم تا ناآزموده سخني از كس نپذيرم و حال كه خود رفتم و آزمودم و گشتم و نديدم و نيافتم آرام آرام با آن بزرگان همنظر ميشوم كه فهم حقيقت با كاسه ادراك ما كاري است ناشدني.اين البته نه بدان معناست كه فكر و انديشه و عمق و شعور و احساس را كناري گذارده و به بخر و بخور و بخواب و شكرها وستايشهاي بيهوده مبتلا شويم كه انديشه و فكر درين طريق حقايق بسياري روشن ميسازد و راههاي بسياري را به انسان مينمايد و او را از تنگ نظري و مطلق انديشي ميرهاند.و اين نه كاري است خرد كه به باورم درهميشه تاريخ و دراين زمان كه ماييم آنچه بيش از همه مارا مي آزارد اين است كه در همه خلق انديشه ايست كه ميگويد حق تنها با منست و آنچه من ميگويم راست است و ديگران و آنچه ميگويند باطل است و خلاف حق.كج فهميها از همين بينش ناشي ميشود و خشونت و تعصبهاي كور نيز.قتل و غارت از همين مي آيد و ظلم و ستم نيز.ومگر دردهاي عالم چيست؟مرنه اينست كه از ظلم ميرنجيم.مرنه اينست كه از كج فهمي و تاريك انديشي ميرنجيم.مرنه اينست كه از پستي و دنائت و بي صفتي ميرنجيم.مرنه اينست كه از كم تحملي و شقاوت ميرنجيم...پس رفع مطلق انديشي كاري است به جا و ضروري و بايد در طلبش بكوشيم.ياد بگيريم كه افكار و احوال متناقض ما ميتوانند همه جلوه هايي از حق و حقيقت باشند بي كمترين اغماض.باور كنيم كه تنها ما راست نميگوييم و نيك نميبينيم كه ممكن است ديگراني باشند از ما فاضلتر و بيناتر.بفهميم كه حقيقت تنها آن نيست كه ما ميگوييم كه هر بينشي درصدي از حقانيت با خود دارد و جلوه اي از آنرا مينمايد.بپذيريم كه سخنان هم را بشنويم و منصفانه(نه قاضيانه و حاكمانه!)خودرا در جايگاه ديگران بنشانيم و از دريچه نگاهشان ببينيم تا بدانيم كه چگونه باشيم تا هم خلقي زما آسوده و هم همرهان و همدلاني از وجودمان راضي و خشنود باشند.اين نسبي گري و نسبي انديشي و تساهل و تسامح در همه احوال آدمي به كار مي آيد.و من نخست كه اين سطور را نوشتم بيشتر ارتباطات اجتماعي را در نظر داشتم و حال ميبينم كه در روابط دوستانه و عاشقانه آدمي هم(كه اين روزها طلبش بر زبان هر جواني جاري است!!)اين سخت به كار مي آيد و سوتفاهمات و كشمكشهاي بيهوده احساس كش را وسردي در علاقه و عاطفه را تا حد امكان و تا آنجا كه ما ظرفيت داشته باشيم مي زدايد.و چه بهتر از اينسان زيستن!...و البته درست است و ميپذيرم كه نسبي انديشي كاري است سخت و دشوار اما شدني است و به صواب.و آسايش و امنيت خيال به آسودگي به دست نمي آيد.پرواضح است كه روحِ«قاضيانه»را معتدل كردن دشوار است وابتداي امر نه كه سخت كه بيهوده و اشتباه به نظر مي آيد.چراكه درمانده ميشوي از قضاوت نكردن يا كمتر قضاوت كردن،آزرده ميشوي از اينكه بايد حق را در همه جا ببيني،سختت مي آيد از اينكه مخالفت را هم بر حق ببيني،بر تو گران مي آيد كه دشمنت نيز راست بگويد و محق باشد...اما آن دم كه نسبي ديدن و شنيدن و فهميدن(كه در فطرت نهان است)در تو پديدار شد و دنيا و احوال را با آن چشم ديدي ديگر هرگز ترك چنين طريق نخواهي كرد كه حقيقت را جز درآنسان انديشيدن نخواهي ديد.واينجاست كه آن جنبه مطلقگرايي روحت نيز ارضا ميشود و يكسر نفي نميگردد كه آن زمان نسبيت را مطلقانه در همه جهان جاري و ساري خواهي پنداشت.و اين به باورم راه درست است و شيوه متعالي ديدن وانديشيدن.اگر در اشتباهم بگوييد تا خودرا اصلاح كنم. ...ميتوان بسيار نوشت و هر مورد را موشكافي نمود و ازهريك نتيجه اي گرفت اما از آنجايي كه ميبايست كوتاه و مختصر و «وبلاگانه»نويسي را بياموزم، از پروردن مطلب ميگذرم تا هم دوستان را اطناب ممل نيازارد و هم من به وعده وفا كرده باشم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت
1:32 توسط تنها| |
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت
14:23 توسط تنها| |


