همه جا سخن از نوروز شد و نو شدن و پوست انداختن و روزگار را عوض كردن و فلك را سقف بشكافتن و طرحي نو در انداختن... اجازه دهيد اين بار با خود شروع كنم در نظرم آمد زماني كه مرا از براي نو شدن ميگويند به دور ريختن بعضي افكار و متحول ساختن برخي احوال و خودداري از پاره اي افعال.به زبان ساده براي حال و روز من پيشنهاداتي ميكنند از سر مهر و دوستي كه هيچكدام البته به كار نمي آيند.چراكه پايه در ناديده گرفتن حالتي دارند كه به باور من طبيعي و منطقي و عقلاني است. و ناديده انگاشتنش نادرست و غير منطقي. و آن اينست : من اين تلقي را دارم كه «نوع»انديشيدن آدمي و «طرز» نگاهش به مسائل جهتي خاص و مشخص دارد.يعني از ابتداي تولد و در بدو ورود به دنياي نسبيِ خاكي، حالتي و قالبي دارد كه شايد از ژنتيك و روح تاريخي حاكم بر جامعه و خانواده فرد نشات ميگيرد. و به مرور ميتواند تحت تاثير عواملي همچون تربيت خانوادگي،شرايط سياسي و اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي،تيپ فكري جهاني(يعني آن نمونه انديشيدني كه در آن دوره خاص مقبوليت عام دارد اعم از كاذب و غير كاذب)،مسائل پيش آمده در زندگي و و و .... قرار گرفته و تغييراتي داشته باشدهرچند به كندي و به سختي و شايد بسيار جزيي و سطحي.اين حالت خاص انديشيدن به مرور شكل خاصي ميگيرد كه ديگر قابليت تغييرات اساسي و بنيادي را نخواهد داشت و تنها ممكن است به هزار زجر و زحمت اندك تحولاتي در آن رسوخ نمايد و تفاوت بسيار كمي با آنچه بوده و شده است پيدا كند.از اينرو ناديده گرفتن اين قالبِ مشخصِ هرفرد كار بسيار ناپسندي است و نصايح مشفقانه اي را كه بر اين پايه ميشود بي اثر،و به ضد خود تبديل خواهد كرد.يعني نميتوان در يك كلمه يا يك جمله يا چند ترفند روانشناسانه به كسي قالبي داد براي انديشيدن و قابي داد براي ديدن.اين غيرممكن است خاصه براي آنانكه در خود و خويشتنشان انديشيده اند و سعي در شناخت خود و ماهيتشان كرده اند.اينچنين افراد را تقريبا به هيچ طريقي نميتوان قالبي ديگر داد.به قول ناصحان به هيچ صراطي مستقيم نيستند!!.شايد حتي براي خود همين افراد نيز اين تغيير كه به نوعي در حكم تغييردادن ماهيتشان است محال باشد.دستكم اينست كه منِ كوچك هر چه انديشه كردم و در كلام و سخن بزرگان گشتم به راه حلي برنخوردم تا هم خود را به باور جمعي اصلاح كنم و هم به ديگري كه همچو من اسير ماهيت خويش است راهي نشان دهم.شايد گسستن از ماهيت و پيوستن تام به وجود غيرممكن باشد؟چنين نيست؟آيا سارتر اندكي به خطا نرفت؟! به هرحال خواستم اينرا بگويم كه ترفندهايِ خودسازيِ روانشناسانه مرا بهبودي نبخشيد و تنها پوسته اي بود برقالبم و در بهترين حالت قالبي ديگر از برايم. ور نه ذات من همان ماند و طرز انديشيدنم و نوع نگاهم تغيير محسوسي نكرد.شايد بهتر باشد به جاي اينكه اينقدر با خود بجنگيم و به هزار فيلسوف و دانشمند و عالم و زاهد متوسل شويم قدري «خود»را مجالِ بروز و جاري شدن دهيم...ميگويند جامعه زميني و شرايط اقتصادي و سياسيش چنين مجالي را به آساني نميدهد.من پاسخي براي اين سخن كه لحن موزيانه و لبخند كينه توزانه اش را به وضح ميبينم و حس ميكنم ندارم! اميد است سال خوب و خوشي در پيش باشد.
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت
19:38 توسط تنها| |

