تبليغاتX
تنهایی سگ است
تنهایی سگ است

[{از بابت طولانی بودن شرمنده ام.به کمتر از این دلم راضی نبود و حرفم ناگفته تر میماند.بقیه را هیچ اما اینبار را نادیده بگیرید و ببخشایید.که خواندن اینهمه،حوصله و اعصابی پولادین میخواهد.}]

چرا تلخی،چرا بی انگیزگی،چرا زجر

راستش را بخواهید دلیل تاخیر در نوشتنم نیز همین است.باخود میگویم نمیخواهم کلیشه همیشه غمگین و ناراحت و پرسشگرانه نوشتن را رعایت کنم.میخواهم قدری خودم را فریاد بزنم.وهربار همان صدای ناله مانند حزن انگیز از حلقومم خارج میشود و من میکوشم تا پنهانش کنم و نمیتوانم.چرا که آتش را نمیتوان پنهان داشت.و رنگ رخسار خبر دهد از سر برون.وگر صدها هنر به خرج دهی و هزار بار خود را به زحمت بیاندازی که از رنگ و رویت پی به حال و روزت نبرند باز هم راه به جایی نخواهی برد که گر پشت هزاران نقاب زیبایی و خوشبختی و رضامندی لانه کنی با دود آتشت چه خواهی کرد.با این حقیقت سیاه و آلوده بد چه میتوانی کرد.هیچ.

من نمیدانم چگونه میتوانم دنیا و زندگی را دوست بدارم.نمیتوانم.هرچه میکنم نمیشود و باز درمیمانم. دنیایی که در آن تنها و بیکس و مهجور  مانده ای را چگونه میتوان دوست داشت.دنیایی را که درآن دوست داشتنها همه یا به بند جیب متصل است یا زیبایی پوست یا طنین صدا یا قوت بازو،چگونه میتوان دوست داشت.همه و هرکه که هست در پی منافع خویش است.بسیار خب حالا مگر این بد است؟نه واضح است که نیست.عیب کار آنجاست که این اصالت بخشی بیش از حد به خود و منافع خود کم کم حالتی رابیدار میسازد که آن حالت، از دیگران و از دوستان نردبان ساختن را کاملا مشروع و منطقی مینماید.و نردبان هم که معلوم است به چه کار می آید.از آن بالا میروند و در جای خود رهایش میکنند.احتمالا برای آنروز که ناگزیر به پایین آمدند!!!(البته واضح است که دوستان خوب نیز هستند اما نه بسیار.وچنان درکار کم شدند که رفته رفته به استثنا مبدل میشوند.)

نمیدانم تا کنون به ابراز تاسفها از مرگ یک جوان توجه کرده اید.معمولا تاسف و تاثر زمانی واقعا ابراز کنندگانش را دربر میگیرد که جوان از دست رفته دو گوهر طلایی داشته باشد:زیبایی و پول(و به تازگی مدرک دانشگاهی).بارها شنیده ام که میگویند:"راستی میدونی پسر همسایه کوچه پشتی مرده؟ -اه جدی؟چطوری مرده؟ -امروز رفتم در خونشون حجله بسته بودن.ماشاا... چه پسر!این هوا هیکل.چه چشمای سبز قشنگی هم داشت -...".آهان پس اگر چشمان سبزی نداشت و جوان لاغر اندامی بود این همه حضرت والا را متاثر نمیساخت.بسیار عالی.چه سیستم دلنشینی است!!.راستش اینرا با چشمان خودم دیده و با گوشهای خودم شنیده ام که همیشه آنرا که نعمتی خدا دادی (ونه اکتسابی و خودساخته)داشته به شدت مینوازند و آنرا که از این موهبت به نوعی بی بهره است چندان درخاطر نمی آورند.ومگر وضع آنکه قرار است همراه و همدم آدمی و یگانه عشق راستین و محمل آرامش و تعالی اش باشد غیر از این است؟او اتفاقا در این میان از همه دلنشین تر است.او تمام پول و زیبایی و مدرک و چرب زبانی و طنازیت را با هم میخواهد.واگر بی بهره بودی گوشه چشمی هم به تو روا نمیدارد.باز هم به شرافت دوستان دستکم آنها هرکدام با یک صفت دلخوش بودند و این همه را میخواهد...نمیدانم شاید سیاه نمایی بیش از اندازه میکنم و ندانستنها و نفهمیدنهای بشمارم را بی جهت به دیگران القا میکنم.به هر روی من این نظامِ دون را نمیپسندم و نمیفهمم.

و یک چیز برایم مسلم است

همگان محترمند.همگان را باید نواخت.هر کس به فراخور بخت و اقبال یا حساب و کتاب نصیبی برده.گناه از او نیست که بیچاره هرچه بگویی تفاوت انتگرال و فاکتوریل را نمیفهمد.گناه از او نیست که هرچه به خودت فشار بیاوری تعریف دو خطی اومانیسم را از بر نمیشود.گناه از او نیست که عصب دستش برای گرفتن قلم ضعیف است و به همین جهت دستخط زیبایی ندارد.گناه از او نیست که هنگام تولد ۲۱۰۰گرم وزن داشته و همچنان ترموستات وزنش-اصطلاح یک متخصص تغذیه-در سی سالگی روی پنجاه تنظیم است (یا بر عکسش صدوپنجاه).گناه از او نیست که مژگانش کوتاه و کم تراکم اند.گناه از او نیست که در هجده سالگی تمام موهای سرش میریزد.گناه از او نیست که پدرش استطاعت خرید ساز خوب و با کیفیت موسیقی یا یک دوربین دیجیتال ۷.۱ مگا پیکسلی یا سری کامل وسایل نقاشی را ندارد و ازهمین رو هرگز دراین طرق به جایی نمیرسد.گناه از او نیست که چهره اش گیرایی رابرت دونیرو یا آل پاچینو یا آنتونی کویین یا مارلون براندو را ندارد.گناه از او نیست که در مشهد متولد شده یا کرمان یا اهواز یا تهران یا بوشهر یا آبادان یا کوچکترین دهات کوره کویر لوت یا سرسبزترین و مرفه ترین مناطق موناکو یا درحاشیه رود نیل یا در دل منهتن نیویورک.گناه از او نیست که صدایش همچون زهره شکوفنده یا نصرا...مدقالچی یا خسرو خسروشاهی یا ایرج رضایی یا سعید مظفری یا کیکاووس یاکیده نیست.گناه از او نیست که ... .

تمام سیه روزیها و گناهان به گردن ماست.مایی که هر کس را به جایگاه خود نمیدانیم و برخی را به شدت مینوازیم و بعضی را به تگ گود حضیض می اندازیم.تمامی این داشتنها و برخورداریها عاریتی است و بی زجر و زحمت آمده و تا چشمان مبارکمان باز شده همراهمان بوده اند.تنها جرقه ای میخواسته اند تا روشن و عالمگیر شوند.اما آنچه را آدمی خود میسازد و میپرورد درک و منطق و شعور و عقلانیت و اندیشه بالنده است.تازه آنهم به نسبیت.اینها هم قدری ریشه های خودنساخته دارند اما باز تا حد بسیار بیشتری قابلیت تغییر از سوی مارا دارند و من فکر میکنم ملاک قضاوتها و به به چه چه گفتنها و مهجور و بد ساختنهایمان را به این امور انتقال دهیم بسی بهتر و درستتر باشد.امری که میدانم تحققش نزدیک نیست به خصوص با این شرایط جهانی و احوال ایرانی.که تازه جامعه ای مصرفگرا و به شدت ظاهربین شده است و تا بخواهد خود را جمع و جور کند سالیان عمر من رو به پایان است.هر چه هست تا آنروز نگاه من به دنیا همینگونه است و به هیچ روی آنرا دوست نخواهم داشت!اگر بد میگویم شما اصلاح کنید.

اشاره--->خود را از یک صفت مبرا کنم.و آن اینکه اینگونه نوشتنها گاهی از آنروست که نویسنده را به قول دوستی، «روشنفکر»و«خاص»نشان دهد.خواستم بگویم من نه خاصم و نه روشنفکر.من فقط آنچه در ذهن دارم را میگویم.ورنه نه ادعای خاص بود ندارم و نه از آنهایم که مردم را که عوام الناس مینامند به گفته خود به هزار زجر و زحمت تحمل میکنند!! تمام پرسشها و تلاشهایم برای این است که به راه درست در آیم و از بیراهه و بیغوله به درآیم.قضاوت با شما<--- 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:50 توسط تنها| |