عرض شود که وقتی به نوشتن عادت میکنی ننوشتن کار دشواری میشود.خواستم چیزهایی بگویم اما یادم آمد پیشترها مردی بزرگ همانها را گفته با دیدی درستتر و فلسفه ای عمیقتر و کلامی زیباتر پس بر آن شدم که عینا از او نقل کنم : <<من و روحم به دریای بزرگ رفتیم تا شنایی بکنیم.چون به ساحل رسیدیم در پی جای پنهان و خلوتی میگشتیم. هنگام گشتن مردی را دیدیم که روی سنگی خاکستری نشسته بود و ذره ذره نمک از کیسه در می آورد و در دریا میریخت.روحم گفت "این شخص بدبین است.بیا از اینجا برویم.اینجا شنا نمیتوان کرد." همچنان رفتیم تا به آبگیری رسیدیم.آنجا مردی را دیدیم که روی سنگ سفیدی ایستاده بود و از صندوقچه گوهرنشانی که در دست داشت قند برمیداشت و در دریا می انداخت.روحم گفت "این هم خوش بین است.او هم نباید تن برهنه ما را ببیند." همچنان در پیش رفتیم و در ساحل مردی را دیدیم که ماهی های مرده را برمیداشت و با مهربانی باز در آب میگذاشت.روحم گفت "پیش این مرد هم نمیتوانیم شنا کنیم.او نیکوکار مهربان است."از او هم گذشتیم. رسیدیم به جایی که مردی در ساحل نقش سایه خودش را روی ریگ میکشید.موجهای بزرگ می آمدند و نقش را میشستند.ولی مرد بازهم آن نقش را میکشید. روحم گفت "این عارف است.بیا برویم." همچنان رفتیم،تا در خلیجک آرامی مردی را دیدیم که کف دریا را با مشت برمیداشت و در یک کاسه سنگی میریخت.روحم گفت "این آرمان پرست است.مسلما او نباید ما را برهنه ببیند." همچنان میرفتیم.ناگاه صدای فریادی شنیدیم که "این دریاست.این دریای عمیق است.این دریای پهناور وبزرگ است."چون به آن رسیدیم،دیدیم مردی است که پشتش را به دریا کرده است و یک گوش ماهی به گوش گذاشته و به نجوای درون آن گوش میدهد.روحم گفت "بیا برویم.این واقع بینی است که به کلی که آنرا نمیشناسد پشت میکند و خود را با یک پاره کوچک مشغول میدارد." پس همچنان پیش رفتیم.در علفزار میان صخره ها مردی سرش را زیر ماسه فرو کرده بود.به روحم گفتم "میتوانیم اینجا شنا کنیم،چون او ما را نمیبیند."روحم گفت "نه،زیرا این از همه خطرناکتر است.این خشکه مقدس است." آنگاه اندوه عمیقی چهره و صدای روحم رافراگرفت.گفت "بیا ار اینجا برویم.چون جای خلوت و پنهانی نیست که ما شنایی بکنیم.من دوست نمیدارم که این باد گیسوی زرین مرا پریشان کند.یا سینه سفید مرا در این هوا برهنه کند،یا بگذارد که نور برهنگی مقدس مرا آشکار کند." آنگاه از کنار آن دریا رفتیم تا دریای بزرگتر را پیدا کنیم.>> صرفنظر از دقت و بینش فوق العاده ای که در تعریف هرکدام از شخصیتها و انتخاب کلمات صورت گرفته است و میتوان در موردشان سخن گفت ،تنها نکته ای بگویم و تمام.آنهم اینکه مصیبت بزرگتر آنوقت است که تمیز دادن میان روح انسانی،یعنی آن خویشتن اصیل آدمی با شخصیتهایی که ذکرشان رفت ناممکن شود.یعنی نتوان مرز بین خود راستین و سایر خودهای فرعی و مزاحم را پیدا کرد.روحت شاد "جبران خلیل جبران"که خویشتن راستینت را در میان انبوه ناروشنیها و کژی ها و بدی ها و عوامل مزاحم یافتی و بیرون کشیدی و برتر از آن با او سخن گفتی و دوست شدی.
با عزیزان درمیاویزد دل دیوانه ام/در میان آشنایانم ولی بیگانه ام
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت
20:44 توسط تنها| |


