۱-در دو سه سالگی این خیال را داشتم که چراغانی های پرشکوه ایام کریسمس و اول ژانویه به خاطر تولد من است!کاش هنوز بچه بودم تا جهان را برای تولدم چراغانی میکردند. ۲-در سه و نیم سالگی اولین واژه بد و غیر اخلاقی(همان فحش خودمان!)فارسی را فرا گرفتم.یکی از بچه های فامیل که دو سالی از من بزرگتر بود و بعدها نیز کسوت استادی مرا در فراگیری علم در این مسیر پوشید از من خواست مادرم را صدا بزنم و به او بگویم پدر{...} تا مادرم خوشش بیاید و مرا بیشتر دوست بدارد.منهم با ناز و ادای فراوان مادرم را صدا زدم او هم بیخبر از نقشه دلنشین من با شیرینتر حالت ممکن و با لحنی کشدار گفت بله جاااااااااانم.من هم با لبخندی ملیح و در کمال بیشعوری گفتم پدر{...}! مادرم عصبانی شد ابرو درهم کشید و در را محکم بست و رفت...حداقل سود این عکس العمل این بود که این کلمه زیبا برای همیشه حالت تابو را برایم پیدا کرد و از استعمالش پرهیز کردم.کاش بقیه واژه های اینچنینی را که در طول سالها و به مدد فرهنگ بسیار غنی شرقی-ایرانی-اسلامی فرا گرفتم به همین سبک ارائه میکردم تا همه شان برایم تابو شوند.در آنصورت الان طرز حرف زدن بهتری داشتم هرچند که عاقلان میگویند ادب زیادیش هم خوب نیست و ممکن است خدای ناکرده آدم را با چیز دیگری عوضی بگیرند!!راست هم میگویند بیچاره ها! ۳-گاهی خودم هم باورم نمیشود ولی تقریبا تا کلاس اول دبیرستان من هیچ آهنگی را از بر نبودم و در اوقات تنهایی و آن لحظاتی که آدم دوست دارد چیزی را با خودش زمزمه کند از تبلیغ های تلویزیون استفاده میکردم!همین باعث شد که در ترانه سازیهای "من درآری" تبحر خوبی پیدا کنم که البته در موقع عصبانیت قدری چیز میشوند!!! ۴-از ارتفاع زیاد مثل دیوارهای بلند،پشت بام آپارتمانها،چرخ و فلک شهر بازیها،برج میلاد و... میترسم همیشه از کارگران ساختمانی که در ارتفاع ۳۰ متری در هوای بادی روی یک تخته ایستاده اند متعجب میشوم.تازگی گویا مهندسین هم از اینکارها میکنند مخصوصا در برج میلاد!(البته از هواپیما نمیترسم،چون هم فضای محصوریست و ضریب ایمنی خوبی دارد هم چهار نفر دیگر هم هستند که آدم احساس تنهایی سقوط کردن نداشته باشد.از قدیم هم که گفته اند عزای دسته جمعی عروسی است!) ۵-اهل برقراری ارتباطات موقتی و کوتاه و مقطعی و بر اساس منفعتهای گوناگون و رنگارنگ نیستم و اصلا نمیتوانم دوستی موقت و کوتاه و سطحی را بپذیرم و یک رابطه را تا حد امکان برای همان تقدس ارتباط بین دو انسان آگاه و فهیم میخواهم برای همین در انتخاب دوستانم قدری وسواس و احتیاط و گاهی حتی شاید بدبینی دارم! مرسی از اینکه این مطالب بی مزه را مطالعه فرمودید!
خانم راحیلا مرا به یلدا بازی دعوت کرد و فرمود ۵ نکته را از زندگیم بنویسم که دیگران نمیدانند .یلدا که گذشت ولی من آن ۵ نکته را به یمن سال نو میلادی و روز تولد خودم مینویسم باشد که به وعده وفا کرده باشم:
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت
23:59 توسط تنها| |


