تبليغاتX
تنهایی سگ است
تنهایی سگ است

چهره اش خسته و ویران

موهایش خاکستری رنگ و پریشان

کج کلاهی بر سرش دارد

نگاهش از پشت دوده ی عینک هم سخت می سوزاند

با همه ناسازی های قامت دوران می سازد

تنش را رنجور کرده است بیماری جانکاه

روانش سخت افسرده است

که ذره ذره کج خلقش می کند هرروز

زمانی که حسرت می گذارد بر دل

حتی یک احوالپرسی ساده ی راست را

...

به کنجکاوی در تار و پود ذهنش آتشی می کاود  

چه تلخ و تلخ از فراموشی

این شرنگ زهر تر از زهر میگوید

با صدایی سخت، همچون آن یگانه لحظه ی همواره همراهی

که تنها می توان فرهادوار با تلخ خندی آرام گفت:

"...ای که هرگز فراموشت نکنم

هیچت از بنده یاد می آید...؟!"

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:11 توسط تنها| |