انباشت تجربه های تاریخی بشری در هر زمینه ای که باشد با اینکه بسیار سودمند و مفید است اما در عین حال شدیداْ هم بی مزه کننده است! انگار ادویه ی مخصوصی است که گذاشته اند طعم و مزه را از شعر و موسیقی و سایر رفقایشان برباید. آنهم چه سخیف و چه زشت. شب پس از کلی بالا و پایین رفتن روزگار به خیال خودت می نشینی که اندیشه ورزی کنی و شعری ببافی و آهنگی بسازی و ادای آدمیزادگان را درآوری. که مثلا قدری به عالمی دیگر جانت را پیوند بدهی و از روزمرگی ها برهانی و اندکی حس خود متفاوت بینی و خود روشنفکر بینی ات هم با خلق جمله ای جدید و شخصی و درونی ارضا شود. قلم را بر کاغذ می گذاری تا درونیاتت را بر صفحه کاغذ استفراغ کند یا پنجه هایت را بر کیبورد می گذاری تا محتویات ضمیرت را به لطف پیشرفت و تکنولوژی بر صفحه ی مانیتور مقابلت بالا بیاورد. اما همینکه نخستین جرقه هایش شروع می کنند به روشن کردن آتش درون! به هرچه نور و حرارت و اتش است نفرین و فحش های چاواداری و ناسزا واجب می شود. چرا که از اثر دلتنگی عمیقی کلماتت اینچنین آمده است که ای وای و ای های :"من دلم سخت گرفته است..." حالت به هم می خورد از همه چیز و همه کس. از این دنیای پیشرفت فرموده و همه را شاعر و روشنفکر کرده که چنان گستاخ و متعرض شده است که حتی اجازه نمی دهد برای خودت چهار کلام حرف دلِ خصوصیِ آرام کننده یِ مسکن وار هم برای شب هایت داشته باشی. هرچه را می خواهی بگویی و بسازی و حتی وحشتناک تر، بیاندیشی، قبلا کسی بسیار بهتر، زیباتر، جامعتر و پرمغزتر لطفش را فرموده و زحمت تو را کم نموده! اینجاست که می مانی حالت تهوع را هرطور که شده فعلا بلای دیگری بر سرش بیاوری -مثلا در نشئگی دود و الکل یا حتی انواع رنگارنگ قرص های خواب! عجالتاْ، محلولِ بی نهایت مولارش گردانی- و اندک استفراغ های ریخته بر کاغذ و مانیتور را هم یا به سر جایشان برگردانی یا در سریع ترین زمان ممکن محو و نابود گردانی که یک وقت خدای ناکرده هوس بالا آوردنِ وجود سر برنیاورد مجداداْ...! به هرحال کلا توصیه می کنند که امید داشته باشید. همه چیز درست می شود ان شاءالله... البته بعداْ!! فکر نمی کنم فهم و باورش چندان دشوار باشد. اصولا... یعنی در واقع شاید... اصلا باید... اساسا این فکر... اصلا چرا اینهمه پرتکلف بنویسم؟! آقاجان اصلا میدونین چیه؟ گاهی به اون جت اسباب بازی فکر میکنم که افتاد و سر خورد و رفت پشت گالن های سنگین بنزینِ زیرزمینِ بتیمانِ افِ محله آنتونیِ بخشِ نمیدونم چندِ پاریسِ کشورِ فرانسه تو اتحادیه اروپای روی کره زمین!!! همون موقع هم می فهمیدم که دیگه هیچ وقت پامو تو اون خراب شده لعنتی نمیزارم واسه همین یه حس خاصی پیدا کردم یه جوریم شد. خیلی وحشتناک بود به حدی که نتونستم به یکی بگم بیاد جتمو نجات بده. سرنوشتش همین بود. من فقط پذیرفتمش. با سرنوشت نباید جنگید. زرتشت گفته. شایدم نیچه تو دهنش گذاشته. حالا به هرحال شاید سرنوشت چندان بدی هم نداشت به هرحال دیر یا زود بابای یکی از هزاران جک و پیر و پاسکال و آنتوان و ژان و امیلی و ... با اون گالنهای سنگین یه کاری داشت اونوقت جت منو یا در واقع جت رو، جت موجود رو جتی که بود رو جتی که صورتی از وجود بود رو پیدا میکرد و میدادش به یکی از همون هزاران جک و پیر و کوفت و زهرمار. یا اینکه مثلا مسئولیت پذیری فرانسوی اروپایی جهان اولی مزخرفش گل میکرد و اون پایین یه یادداشت میزاشت که ساکنان محترم ساختمان بتیمان افِ فلان و فلان و فلان من یه اسباب بازی پیدا کردم به اسم فلان بیایید فلان و فلان. هیچ چیز خاصی نیست. همه چی قابل پیش بینیه. دو میلیون سرنوشت دیگه هم ممکنه برای جت من یعنی همون جت موجود همون جتی که بود همون جتی که ممکنه هنوزم باشه همون جتی که شاید ۲ هزار دفعه بعد از اون همه جای دنیا دنبالم اومده باشه و من نشناخته باشمش، رخ داده باشه. اما چیزی رو عوض نمیکنه من همشونو میدونم. همشونو با جزییات کامل. هر کی دوست داشت براش تعریف میکنم. من نمیدونم بچه نیم وجبیه مهاجر خاورمیانه ای چش به این حرفا، چش به این فکرا چش به نوستالژی یا خاطره حتی. برو پفکتو بخور دیوونه برو ماست عسلی بخور برو بیبغونت رو مک بزن برو با اووکا حال کن. برو شانزلیزه بستنی توت فرنگیتو بخور. برو به فخومژ فکر کن به پاستیل. اصلا کی گفته تو فکر کنی تو چت به فکر جوجه اردک زشت... یه قطاری داشت دور خودش میچرخید تو ویترین یه مغازه. من قدم نمیرسید. گفتم بلندم کنن منم ببینم. حوصله نداشتن سردشون بود. دسامبر خیلی سرده. اما منکه نمیفهمیدم بساط حوصله نداشتنه. فکر میکردم چیز خاصیه . آخه گفتن قشنگه. اصرار کردم اصرار خیلیم زیاد تا بالاخره راضی شدن. قطاره زرد و قرمز بود ریلش قهوه ای بود البته سیلر کیلر خورده. کفشم مخمل قرمز. خیلی قشنگ بود اما نگرفت منو. خب آخه فقط چندتا کار قشنگ بود که با یه سلیقه خوب کنار هم قرار گرفته بودنو چشای آدمو جذب میکرد. بچه که بلد نیست با این چیزا ذوق کنه. اما درس خوبی بود. دیگه هیچوقت واسه این چیزا اصرار نکردم. چون فهمیدم که آخر همه این زور زدنا اینه : چندتا چیز قشنگ که با یه سلیقه خوب کنار هم چیده شدن همین! تمام دنیا هم همینه. تازه بیشتر وقتا نه چیزاش قشنگه نه سلیقه چینشش. شلوارم احتمالا سبز مابل به آبی بود. عروسک تو دستم بود. دم پنجره بودم. عروسکی که تو دستم بود کادویی بود که باید به خواهرم میدادم. خوش اومدی به دنیا اینجا خیلی قشنگه دنیای بچگی خیلی خوبه. اینارو باید قانونا بهش میگفتم یا تو مغز خودم میپیچید. اما من نمیخواستم. جمله های مزخرفی بودن دوست نداشتم. نمیخواستم به آبجیم دروغ بگم. واسه همین سرم پایین بود عروسکو نگاه میکردم. رنگ تند شلوارم چشامو میزد آخه پارچش مخملی بود. صندلی مترو قرمز بود. دیوارا با سرعت وحشتناکی از کنار پنجره رد میشدن.اینو به خاطر چراغای تونل میفهمیدم. تشکم روش عکس میکی موز بود. تشک ابری. یه چیزی تو مایه های خوش خواب. آبجیم کنارم بود.اول صبح. پای من خیلی از مال اون درازتر بود. حس غرورانگیز درازی. مامانم منو متوجهش کرد منکه نمیدونستم بزرگتر بودن یا درازتر بودن غرور انگیزه. پ.ن: **مرقوم به تاریخ آبانماه ۸۶** خوشا به حال پدربزرگ هایمان هرگز باورشان نمی شد بی سر و پایی قدر و مقام ببیند یا کباده ی سنگین ادب و معرفت به سینه برکشد. شنیده بودند و یقین داشتند: "معرفت در گرانی است به هرکس ندهند/ پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهد" حالا هم همان هایند که بیشتر، جوانان را امید می دهند و از اینکه در فهم میان حق و باطل عاجزند در تعجب اند. و از اینکه این عجز و درماندگی و بی عملی و افسردگی، قرصهای آرام بخش و خواب آور و انواع نشئه جات و الکل های رنگارنگ با درصدهای متفاوت را ارمغان جوانی ذهن های پویا و پرسشگر و آزاده و آزادی خواه جوانان می کنند، در عجب می شوند. و گاه زبان به طعن و سخره هم می آلایند که ما چنان بودیم و در مقابل مشکلات و نبردها و مبارزات چنان و این جوانان چنین اند و در مقابل مشکلات و نبردها و مبارزات این چنین سردرگم و غمین و افسرده. انچنین ناصحانی را نباید به تندی خطاب کرد. حق هم دارند، نمی دانند. با پوست و روح و خونشان ندیده اند که کرکس ها به مدد تکنولوژی یا مثلا همان فناوری، پر طاووس که هیچ، از مد افتاده است، پوست آهو هم می پوشند. و کفتاران و لاشخوران لباس آدمی و انسانیت بر تن می کنند و چون قدر و قدرت یافتند حکم ها هم صادر می کنند به همانگونه که بودند و ذاتاْ هستند، لاشخورانه و کفتارگونه. و این، تشخیص و اعتقاد را سخت دشوار کرده و تحمل ایمان را به غایت دشوار می نماید. تنها یک چیز مانده است و آنهم اینکه گویا هنوز ترتیبی اتخاذ نشده است که ادب و معرفت به این سادگی به "هرکس" ارزانی شود. و این همچنان آدمی را کمی در امید نگاه می دارد و البته در ترس. ترس از آنکه اگر به مدد تکنولوزی، فناوری یا حالا هرچه که هست، ادب و معرفت را هم "هرکس" ها بربایند و بر ببندند آنوقت دیگر چگونه می توان از ارزش های انسانی حفاظت نمود و در میان تزویر و ریا و کینه و دروغ، حقیقت را تشخیص داد و بر ایمانش استوار ماند؟ آه ای پیران رنجدیده ی سرزمین من ما همه خود معترفیم هرچه بیشتر اندیشه می کنیم با از شما سردرگمتریم. اما نه از آنرو که شما می اندیشید. ما را به طعن و سخره نگیرید. حکایت ما حکایتی دگرست... سخت تلخ و سخت جانکاه... اشک و سبکسری و گاه نشئگی دود و الکل، همدم همیشگی اش است. حکایت ما حکایت مرگ ایمان و اعتقاد ویقین است اما باز نه آنگونه که شما می اندیشید... به امید [...]!! آن روز [...] خوشدل ترم چون بر جای خود نشسته خواهم بود. پ.ن: [...] کاش سایه ای داشتم... برای ترسیدن... اینطور که به نظر می رسد گویا واقعا ما بیرون زمان ایستاده ایم آنهم با دشنه ای سخت تلخ، در گُرده هایمان... در این روزگار که جز خاموشی که به هزار زبان در سخن است، کسی با کسی سخن نمی گوید، گاهی آدمی، که از شدت خفقان و خفگی نفسش تنگ می شود و بغض راه نفسش را می بندد، احساس می کند که گویی تنها طلیعه ی هستی در همین چند کلام ساده ی آشنای دیرپاست: "دنیای ما هی هی هی عقب آتیش لی لی لی آتیش آتیش چه خوبه حالام تنگه غروبه چیزی به شب نمونده به سوز و تب نمونده به جستن و واجستن به تو حوض نقره جستن...." *** پ.ن: به قول آن مرد بزرگ قدر نادیده، با دستانی ورم کرده از هجوم بی امان هپاتیت و جسمی و جانی افسرده و فرسوده از نامردیِ نامردمانِ به ظاهر مردمان مرد: " هه...!"... با پوزخند...! کاش کمی بیشتر... یا دستکم اندکی کمتر... . حالم از نالیدن به هم می خورد. به درد به هم زدن حال آدم هم نمی خورد. اما خب، می گویند همه چیز درست می شود، درست همانگونه که بود. البته هیچکس هم یادش نیست اول اولش چطور بود!... بچه ای می گفت اول اولش که هیچ نبود. منظور کودکانه ی نفهمش احتمالا قبل از بیگ بنگ و جاری شدن اراده ی الهی بود!! یک ضرب المثل قدیم چینی می گوید: بعضی ها دست به هرچه بزنند طلا می شود. بعضی های دیگر هم قدم در راهی بگذارند همه چیزش به هم می ریزد و هر ناممکن مزخرفی در آن ممکن می شود. البته نه به این خاطر که آن ها مزخرف و بیخودند بلکه اتفاقا از آن جهت که آن ها زیادی قانونمند و دقیق و اصولی و با خودند. و سعی می کنند بر پایه ی دانشی که آموخته اند و مواردی که از تاریخ بشریت خوانده اند تصمیم بگیرند و حرکت کنند. و احیانا اگر دستشان رفت حق دیگران را هم پاس بدارند و از رحمت و مودت این قبیل امور حرف بزنند و حقوق و آزادی دیگران را محترم بشمارند. با توجه به این حقیقت که دیگر قابل کتمان نیست پیشنهاد می شود خیرخواهان درست اندیش تا دیر نشده و همه مان به عذاب و قهر الهی گرفتار نشده ایم و تا تمام سنن الهی منسوخ نشده اند، دست از فعالیت سیاسی اجتماعی و همچنین غم خلق و ایمان خلق خوردن بردارند که آنطور که پیداست همه ی آنچه می گذرد جز در راستای کم نمودن روی آن پررو های همیشه امیدوار نیست. اینجانب به عنوان یک علاقه مند ناچیز برخی از این آدم های مزاحم ِ بی مصرف ِ سنگ راه، از هم اکنون عدم توجه خود به امور بالا را اعلام می دارم و به انتظار همراهی دوستان ترمز دستی را بالا می کشم و ماشین خاموشم را در گوشه ی جاده در دنده دو می گذارم. "زمستان به سر می آید و رو سیاهیش به ذغال می ماند." چشم به چشمش دوختم. خیس عرق شد... گرمی خرداد بود و آتش تیر...
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت
1:29 توسط تنها| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت
17:25 توسط تنها| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
0:28 توسط تنها| |
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت
15:17 توسط تنها| |
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت
14:8 توسط تنها| |
"بی تعهدی ِ مزمن مثل سرطان همه ی وجود را می خورد."
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
21:15 توسط تنها| |
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
12:24 توسط تنها| |
سیاهه ی غم بر چهره هامان نشسته بود. به تفرعنی برخاسته از تجربه ی سالیان، پیری از سر خیر، نصیحت می گفت:
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت
14:10 توسط تنها| |


