دوست دارم چشم هایت را... که پر است از اشک های من... پس از مدتها باز امشب از بیقراری ِ یک قرار، شبانه پرسه زنان گشتم خیابان های خالی پر سکوت را. خیابان های هیچ را. خیابان های سخت بی خاطره را. عاقل و بالغ بودم و داروهای خواب آورم را بیش از تعداد مألوف به خونم رسانده بودم اما باز چیزی نمی گذاشت در بسترآرامشگر ِناآرام ِ تنهاییم کز کنم و با سری پرهیاهو از همه چیز، هرچه هست و نیست و نبوده، قصد خواب و خوابیدن کنم. حکایت پرتکراری است و ملولم می کند. سالهاست همین بوده ام و شکایتی هم ندارم. دوستی می گفت مدتی است تا بنا است به کاری سودآور دست بزنم استرس سرتاپایم را میگیرد وای خدایا یعنی چه شده ام؟ گفتم نگران نباش مقطعی است. من در کمال صحت و سلامت روح و مزاج سالیان سال است از همه چیز از همه ی چیزها، استرس آلود و سست و لرزان می شوم و حمله ی بیجا و بی موقع خواب چشمانم را کور می کند و زبانم را بند می آورد و مرا از کار و بار زندگی می رهاند و می رماند. عادت کرده ام دیگر. حالا هم روزهای قرار است، دل و دستم می لرزد و همه چیز برایم شده است هان ای تیغ! و من می ترسم ببرد صورتم را، سیرتم را، وجودم را... ... و افسوس که اینطور که به نظر می آید همه ی این حرف ها چیزی جز چرت و پرت های ذهن یک ناتوان برجای مانده نیست...! مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند "منوچهر احترامی، داستان نویس کودکان و نوجوانان" ضمن عرض پوزش ار جامعه ی روشنفکران علی الخصوص مدرن و پست مدرن به جهت استفاده از جمله ی یک پیامبر مذهبی که گناهی غیر انسانی تلقی می گردد، از سر ساده دلی و کوچک مغزی با کمال شرمندگی وقتی به این جمله برخوردم کمی دلخوش گشتم!: "برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست." (الغدیر جلد ششم) با پوزش دوباره از دلخوش ماندن به خدا و شخصیت هایی که مستقیما به او منسوبند! Alpacino in "Glengarry Glenrose": " yes... yes... I confess... I did it... Ok come on.... So what?!!!" اینهم برای خودش جواب قانع کننده ی آرامش بخشی است! در این وانفسای استرس های هرروزه.... "... این غرور داره عقلتو زایل میکنه... گور پدر غرور...!" مارسلوس والاس قدیمی ها چه می فهمند حس ِکثیفِ هر لحظه مثل یک چیزی رو به پایین واترقّیدن! را. نهایت زجرشان مثلا آه حسرتی است بر گذشته که آنهم تا همسالان ما را می بینند پر آلایه و پیرایه اش می کنند تا ما را بیشتر واترقّانند! رو به پایین! آخ که چقدر دوست دارم بپُستم! آنهم از نوع مدرن...! هرگز از مرگ نهراسیده ام... اتفاقاْ کلی هم با آن حال کرده ام... کلی هم بعضی وقت ها آن را آرزو کرده ام... خیلی هم به راه های مختلف و میزان درد هرکدام فکر کرده ام... خیلی هم دلم خوش... هنر کرده ام...! هرگز از مرگِ بی درد نهراسیده ام... معلوم است نباید می هراسیده ام...! از بس که درد و شکنجه و انفرادی سخت تر بود...! پ.ن: حضرت مستطاب جناب آقای احمد شاملو، بدینوسیله از شما عذرخواهی و پیشنهاد می گردد جهت تحمل جسارت این حقیر به یادآوری سانسورهای اعمال شده توسط بزرگترین ادیبان جهان -ماموران سانسور!- که حقا محقند بر نظارت بر کار همه ی ادیبان جهان، بپردازید. قطعا میزان لرزشتان در گور به حد مطلوبی توانایی بخشش جسارت بنده ی حقیر را میسر می گرداند. با احترامات فائقه
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت
20:53 توسط تنها| |
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت
4:56 توسط تنها| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت
13:17 توسط تنها| |
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت
16:22 توسط تنها| |
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت
2:59 توسط تنها| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت
17:36 توسط تنها| |
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت
22:13 توسط تنها| |


