تبليغاتX
تنهایی سگ است - تپانچه
تنهایی سگ است

اکثر شبها خودم را می بینم که تپانچه را در مغز خود چکانده ام و مغزم روی دیوار اتاق تاریک باریک بی انتها پخش شده است. و آرام آرام تکه هایش روی دیوار می لغزد و پایین می آید. و ردی خونین برجا می گذارد. رد خونینی که سرشار از پروتئین و پلاسماست. منهم آرام در آستانه در ایستاده ام و در حالیکه سیگارم را پک میزنم با گوشه چشمم صحنه را نگاه میکنم و هیچ احساس خاصی که حاکی از تعجب یا دیدن چیزی برای نخستین بار باشد ندارم. سایه صندلی ای که بر آن نشسته بودم دراز و بی انتهاست. صندلی برجاست اما جسدم در این میان ناپدید شده است. و من همچنان بدون کوچکترین تعجب ایستاده ام. سرم را پایین انداخته ام. پک دیگری میزنم و زیر چشمی همه چیز را نگاه میکنم. نور زرد و سرخی از پشت سرم بر فضای چوبی اتاق تاریک باریک می تابد. اما سایه ام دراین میانه ناپیداست. و بعد خودآگاه می شوم که خود خودم هم همه این صحنه ها را در لانگ شات بسیار هنرمندانه ای می بینم. لانگ شاتی که از سه نما فضا را نشانم میدهد...پلانی از منِ ایستاده بر در، پلانی از دیدِ منِ ناظر خودآگاه شده و هرازگاه پلانی از منِ متعجبی که تپانچه در مغز خود چکانده و در آستانه فروافتادن از صندلی چوبین، بی حرکت مانده است و مبهوت از انجماد زمان، چشمانش هراسی سهمناک را می پراکنند.

 

مسئله ام این نیست که کدامیک از این سه نفر منم. مشکلم این است که این صحنه در کدام زمان رخ داده است. گذشته یا آینده ام؟!!!

 

"---<گاهی اوقات ممکن است احوالات درونی آدمی چندان با رفتارهای بیرونیش تناسب نداشته باشد. و از این جهت نوشته هایی اینچنینی، از آدمی که اگر چند دقیقه ساکت و آرام بنشیند و نخنداند همه در حالِ خوبش که هیچ در بودنش هم شک می کنند، چندان باور پذیر نمی آید. و در پاره ای اوقات نیز بوی فریب و ریا، و خود را همسو با دردهایِ بیدردیِ دنیای پست مدرن و اندیویدوال و آنارشیستی نشان دادن، از آن به مشام میرسد. خواستم بگویم من نه اینچنینم!

در عین اینکه گاهی این تفکر را درست میدانم در باقی اوقات چندان این طرز فکر را محق به قضاوت نمیدانم. و همین هم هست که حرفهای ایرج صغیری در مورد صادق چوبک چندان به دلم نمینشیند از این باب. به هرروی قضاوت با دوستان است، خاصه آنان که مرا میشناسند. با تشکر و پوزش>---"

 

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:0 توسط تنها| |