تبليغاتX
تنهایی سگ است - از حال بد به حال خوب!
تنهایی سگ است

مدتهاست مطلبی اینجا نگذاشته ام و هم خودم و هم برخی دوستان را که لطف بی مقدار دارند از این باب رنجانده ام. می خواستم از حال بد به حال خوب برسم و دوستان را در چیزهایی که در دوره مثلاْ "گذار" در سرم میگذرد شریک نگردانم. چرا که می گویند در دوره "گذار" عمده ی آنچه در سر آدمی است جز برخی مزخرفات متعالی چیز دیگری نیست و اگر هم باشد نهایت سودمندیش این است که تجارب یک فرد از حال بد به حال خوب رسیده را به دوستانش انتقال میدهد. اما پس از این مدت طولانی دیدم ننوشتن هم چندان تفاوتی ایجاد نمی کند. نخست از آنرو که فهمیدم در حالات "ایستا" و پایا هم جز همین مزخرفات متعالی در سرم نمی گذرند و دوم از آنرو که دیدم اساسا مرا طوری نسرشته اند که به حالتی ایستا و پایا برسم و خلقیات و روحیاتم در کمال وحدت رویه و تغییر ناپذیری ای که دارند، به گونه ای هستند که همواره مرا در همان حالت "گذار" نگه می دارند و راهی را به سوی سکون باز نمی گذارند. این است که چند کلام بیهوده ای را که دو، سه شب پیش از سرم می گذشت و به واسطه تلفن دوستی قطع شد اینجا می گذارم. دستکم سودش اینست که دوستانی که لطف فراوان دارند خواهند دید که در این مدت به هیچ وجه چیز خاصی را از دست نداده بودند.

همه جا تاریک است. خیابان شلوغ است نمی دانم چرا اینهمه خلوت به نظر می رسد. چراغها جایی را روشن نمی کنند و نورشان تنها به کار دیده شدن خودشان می آید. دو نفر با هم حرف می زنند. هم را نمی شناسند. یکیشان به آن یکی طعنه میزند. من وحشت می کنم. قلبم تیر می کشد. انگار طرف با مشت دماغ آن یکی را می شکند. خون فواره میزند. تمام لباس مرد خونی میشود. اما نه هیچ اتفاقی نمی افتد. نمی دانم پس چرا اگر من همان مفهوم را با هزاران عذرخواهی و تمنا می گفتم با جوابی تند و دماغی شکسته و لباسی خونی مواجه می شدم... آخر دنیا بزرگ است، آدمها گرگند، گرگها خرند، خرها دو پا دارند. زمین می چرخد، جهان ایستاده است، خدا می خندد، شاعر ساکت است، نویسنده سیگار می کشد، بازیگر قیافه می گیرد، من ایستاده ام، نظاره می کنم. پدرم زندگی می کند، مادرم فعالیت می کند، خواهرم بزرگ می شود، برادرم رشد می کند. زمان می گذرد، خورشید تمام می شود، ماه آغاز می شود، آسمان حواسش پرت می شود، دفتر دردش می آید، انگشت حرف می زند، قلم استفراغ می کند، کلمه تولید مثل می کند، پول روی پول می نشیند، استاد ژست می گیرد، مدیر کارگری می کند، رئیس مرئوس می شود، آن دختر به من می خندد، آن دختر به من اخم می کند، روزها می گذرند، ارقام شناسنامه گویا می شوند، سگ ها بیشتر می شوند، ملت موفق می شوند، مسکن گران می شود، من ایستاده ام نظاره می کنم، کارهای ناکرده فراوان دارم، زنگ میزنم، احوال می پرسم، می ترسم مزاحم شده باشم، سردرد می گیرم، بدخواب می شوم، مثل همیشه! فردا زنگ می زند، عذرخواهی می کند، سردرد داشته است، اوضاع برعکس می شود، همه چیز خوب می شود، تلفن قطع می شود، من بیدار می شود، باز روشن می شود، باز همان می شود، باز افسردگی می آید، باز همان است که هست. باز کثافتکاری، باز تنهایی ِ شلوغ، باز همه چیز به هم ریخته، باز هیچ چیز نه به جای خود، علی الخصوص آبروی هنوز نریخته. باز هم موقع امتحان است، باز احوال من اتوماتیک وار پریشان است. زیبایی نصف مسئله است، بقیه اش هم فقط پول است، گاهی زیبایی تمام قضیه است، آنچه می ماند شاید کمی شعور است. اما همان یعنی همه چیز، همان ارزشی که به عمق یک پوست است، همان چیزی که مثلاْ مهم نیست، گور پدر آنکه زیبا نیست. عمراْ که او را اینطور می پرستید، اگر او اندکی زشت تر بود، یا حتی کمی لاغرتر یا مثلا چشمانش کوچکتر بود. عمرا که روزگار آدم باشد، یا که اندکی بهتر باشد، عمرا اگر این عدالت باشد، می ترسم اصلا عدالتی در کار نباشد. باز هنوز زنده ام، باز من خود از این مِی که خوردم مستم باز هی حضرتعالی به یک جرعه دیگر ببری از دستم، باز همه چیز تکرار می شود، باز میلرزد دلم دستم، باز احساس می کنم احمق دیگری هستم، باز...[باز تلفن زنگ میزند باز رشته ی افکارم پاره می شود]

باز حسرت باز طعنه باز گریه باز غم/ باز غصه باز ناله باز درد تلخ قلب

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:31 توسط تنها| |