تبليغاتX
تنهایی سگ است - لرزه در آتش
تنهایی سگ است

سیاهه ی غم بر چهره هامان نشسته بود. به تفرعنی برخاسته از تجربه ی سالیان، پیری از سر خیر، نصیحت می گفت:

"زمستان به سر می آید و رو سیاهیش به ذغال می ماند."

چشم به چشمش دوختم. خیس عرق شد... گرمی خرداد بود و آتش تیر...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:10 توسط تنها| |